144
غروب عرفه
بارى ... عصر عرفه، موسم ريزش باران اشك از چشم بندگان و باران مغفرت الهى از سوى پروردگار مهربان بود. جانِ عرفه و روح عرفات، نيايش عصر آن روز بود و شورانگيزترين برنامه در چادر بزرگ بعثه. مداحى و مرثيهخوانى و توسّل به حضرت مهدى «ع» و يادكردى از غربت و شهادت مظلومانۀ حضرت مسلم «ع» در كوفه، آنگاه دعاى عاشقانه و ژرف امام حسين «ع» در روز عرفه كه زيباترين نيايش روح بلند سيدالشهدا با خداست و در اين مختصر، نمىتوان به بسط كلام پيرامون آن پرداخت.
پس از دعا، آمادگى براى «كوچ» در كاروانها به چشم مىخورد.
امّا خدا مىداند كه امروز در اين صحرا و در ميان چادرها و در دل حجّاج و در انديشۀ شيدايان ديدار، چه گذشته است! حيف كه با هيچ دوربينى نمىتوان عظمت و عمق اين مناسك و روح اين «وقوف» و «افاضه» را به تصوير كشيد. قلم و نگارش كه عاجزتر از ثبت لحظهها و نكتههاست. مهدى «ع» با دلهاى شكستۀ اين جمع كه به آمرزش الهى يقين دارند و به ديدار آن يوسف گمگشته اميد دارند، چه كرده است؟ كسى چه مىداند!
«تنگ غروب است و در اين صحراى عرفان
عطر حضور حضرتش را مىتوان يافت
«مهدى» كدامين خيمه را ديدار كرده است؟
آيا كدامين چشم لايق، ديده او را؟