193سِمَت به فرماندارى كوفه منصوب كرد؛او نيز مانند مغيره بالاى منبر،ماجراى قتل عثمان را پيش مىكشيد و به على عليه السلام بدگويى مىكرد و بىدرنگ،با اعتراض شديد حجر،مواجه مىشد.زياد،ابتدا حجر را احضار نمود و سعى كرد به وسيلۀ مصلحان و متمايلان به شيعه،با تطميع و تهديد،او را آرام كند،حتى عضويت در شوراى حكومتى كوفه را به وى پيشنهاد كرد،ولى حُجر كه اهل سازش نبود،همواره بر اعتقاد و آرمانهاى والاى خود و دفاع از على عليه السلام و فرزندانش پافشارى مىنمود و ايستادگى مىكرد.
سرانجام،زياد بن ابيه با دسيسه و پروندهسازى،حُجر و چند تن از ياران فداكار او را دستگير كرد و همراه با پروندۀ اتهامات بىاساس و شهادتهاى دروغين،به شام، نزد معاويه فرستاد و از وى خواست كه حُجر و يارانش را بكشد.معاويه نيز با ديدن پرونده دروغين،تصميم به قتل آنان گرفت.هنگامى كه مأموران معاويه نزد اسيران آمدند،تهديد كردند كه چنانچه آشكارا به على عليه السلام دشنام و ناسزا نگويند،كشته خواهند شد؛گروهى از اسيران با وساطت و شفاعت بزرگان قوم خود آزاد شده و رهايى يافتند و فقط هشت تن باقى ماندند.يك نفر از آنان نيز از گفتۀ خود اظهار پشيمانى نمود و به زندان رفت.
از ميان هفت نفر باقى مانده،تنها عبدالرحمان بن حسان شرط كرد كه فقط در حضور معاويه حاضر است به على عليه السلام ناسزا بگويد.هنگامى كه مقابل معاويه قرار گرفت،در نهايت شجاعت شروع به ستايش و مدح على عليه السلام نمود و به معاويه و خاندان او ناسزا گفت.معاويه به شدت خشمگين شد و دستور داد او را نزد ابن زياد برسانند تا او را به فجيعترين وضع به قتل برساند.ابن زياد نيز او را زنده به گور كرد.
حجر و پنج تن از ياران باقى مانده نيز دست از پيروى و ستايش على عليه السلام برنداشتند و حاضر نشدند ناسزا بگويند و آمادۀ شهادت شدند.آنگاه حجر به ياد پيشگويى و فرمايش على عليه السلام افتاد كه خطاب به وى فرمود: