96همۀ سرها پايين است. آنها با خود فكر مىكنند و نداى وجدان خود را مىشنوند: «حسين مهمان ما است. مهمان احترام دارد. چرا ما به جنگ مهمان خود آمدهايم؟»
سكوتى پر معنا، بر لشكر عمرسعد حكمفرماست.
تو مىتوانى ترديد را در چهرۀ آنها بخوانى. درست است كه عمرسعد توانسته بود با نيرنگ و فريب اين جماعت را با خود به كربلا بياورد، امّا اكنون وجدان اينها بيدار شده است.
ناگهان صدايى از عقب لشكر توجّه همه را به خود جلب مىكند: «من نزد حسين مىروم و اگر بخواهى او را مىكشم». 1او كيست كه چنين با گستاخى سخن مىگويد؟
اسم او كثير است. نزديك مىآيد. عمرسعد با ديدن كثير، خيلى خوشحال مىشود. او به امام حسين عليه السلام نامه ننوشته و از روز اوّل، از طرفداران يزيد بوده است.
عمرسعد به او مىگويد: «اى كثير! پيش حسين برو و پيام مرا به او برسان». كثير، حركت مىكند و به سوى امام حسين عليه السلام مىآيد.
ياران امام حسين عليه السلام ( كه تعدادشان به صد نفر هم نمىرسد )، كاملاً آماده و مسلّح ايستادهاند. آنها گرداگرد امام حسين عليه السلام را گرفتهاند و آمادهاند تا جان خود را فداى امام كنند.
كثير، نزديك خيمهها مىشود و فرياد مىزند: «با حسين گفتوگويى دارم». ناگهان ابوثُمامه كه يكى از ياران باوفاى امام است او را مىشناسد و به دوستان خود مىگويد: «من او را مىشناسم، مواظب باشيد، او بدترين مرد روى زمين است». 2ابوثمامه جلو مىآيد و به او مىگويد:
- اينجا چه مىخواهى؟
- من فرستادۀ عمرسعد هستم و مأموريّت دارم تا پيامى را به حسين برسانم.
- اشكالى ندارد، تو مىتوانى نزد امام بروى. امّا بايد شمشيرت را به من بدهى.