89شب فرا مىرسد. همه مردم شهر در خواباند؛ امّا خواب به چشم عمرسعد نمىرود و در حياط خانه راه مىرود و با خود سخن مىگويد: «خدايا، با عشق حكومت رى چه كنم؟» و گاه خود را در جايگاه اميرى مىبيند كه دور تا دور او، سكّههاى سرخ طلا برق مىزند.
او در خيال خود مىبيند كه مردم ايران او را امير خطاب مىكنند و در مقابلش كمر خم مىكنند. امّا اگر به كربلا نرود بايد تا آخر عمر در خانه بنشيند.
به راستى، من چگونه مخارج زندگى خود را تأمين كنم؟ آيا خدا راضى است كه زن و بچۀ من گرسنه باشند؟ آيا من نبايد به فكر آيندۀ زن و بچّۀ خود باشم.
آرى! شيطان صحنۀ فقر را اينگونه برايش مجسّم مىكند كه اگر تو به كربلا نروى بايد براى نان شبِ زن و بچهات، منتظر صدقۀ مردم باشى.
عمرسعد يك لحظه هم آرام و قرار ندارد. مدام از اين طرف حياط به آن طرف مىرود. بيا قدرى نزديكتر برويم و ببينيم با خود چه مىگويد: أتركُ مُلْكَ الريّ والريّ رغبةٌ أمْ ارجعُ مذموماً بقَتلِ الحسينِ
او هم سرذوق آمده و براى خود شعر مىگويد. او مىگويد: «نمىدانم آيا حكومت رى را رها كنم يا به جنگ با حسينبروم؟ مىدانم كه در جنگ با حسين آتش جهنّم در انتظار من است. امّا چه كنم كه حكومت رى تمام عشق من است». 1عمرسعد تو مىتوانى بعداً توبه كنى. مگر نمىدانى كه خدا توبه كنندگان را دوست دارد، آرى! اين سخنان شيطان است.
گوش كن! اكنون عمرسعد با خود چنين مىگويد: «اگر جهنّم راست باشد، من دو سال ديگر توبه مىكنم و خداوند مهربان و بخشنده است و اگر هم جهنّم دروغ باشد من به آرزوى بزرگ خود رسيدهام». 2عمرسعد سرانجام به اين نتيجه مىرسد كه به كربلا برود، اما با حسين جنگ نكند. او به خود مىگويد كه اگر تو به كربلا بروى بهتر از اين است كه افراد جنايتكار بروند. تو به كربلا