79ناگهان فكرى به ذهن طرماح مىرسد. با عجله نزد امام مىرود:
- مولاى من، پيشنهادى دارم.
- بگو، طرماح!
- به زودى لشكر بزرگ كوفه به جنگ شما خواهد آمد. شما بايد در جايى سنگر بگيريد.
در راه حجاز، كوهى وجود دارد كه قبيلۀ ما در جنگها به آن پناه مىبرند و دشمن هرگز نتوانسته است بر آنجا غلبه كند. آنجا پناهگاه خوبى است و شما را از شر دشمنان حفظ مىكند. من به شما قول مىدهم وقتى آنجا برسيم از قبيلۀ ما، ده هزار نفر به يارى شما بيايند و تا پاى جان از شما دفاع كنند.
امام قدرى فكر مىكند و آنگاه رو به طرماح مىكند و مىفرمايد: «خدا به تو و قبيلۀ تو پاداش خير دهد . امّا من به آنجا نمىآيم، براى اينكه من با حُرّ رياحى پيمان بستهام و نمىتوانم پيمان خود را بشكنم».
آرى! قرار بر اين شد كه ما به سوى مدينه برنگرديم و در مقابل، حُرّ از نبرد با ما خوددارى كند.
اگر امام حسين عليه السلام به سوى قبيلۀ طرماح مىرفت، جان خود و همراهان خود را نجات مىداد. امّا اين خلاف پيمانى بود كه با دشمن بسته است. 1مرام امام حسين عليه السلام ، وفادارى است حتّى با دشمن!
هرگز عهد و پيمان را نشكن؛ زيرا رمز جاودانگى انسان در همين است كه در سختترين شرايط، حتى با دشمنان خود نامردى نكند.
امروز چهارشنبه اوّل ماه محرّم است و ما در دل بيابانها پيش مىرويم.
سربازان حُرّ خسته شدهاند. آنها به يكديگر مىگويند: «تا كى بايد در اين بيابانها سرگردان باشيم؟ چرا حرّ، كار را يكسره نمىكند؟ چرا ما را اين طور معطّل خود كرده است؟