73حُرّ اين نامه را براى ابنزياد مىنويسد: «من در نزديكىهاى كوفه به كاروان حسين رسيدم، امّا او حاضر به تسليم نشد». 1شمشيرها در غلافها قرار مىگيرد و آرامش بر همه جا حكمفرما مىشود. كودكان اشك چشم خود را پاك مىكنند.
ما آمادۀ حركت هستيم. امّا نه به سوى كوفه و نه به سوى مدينه. پس به كجا؟ خدا مىداند.
ما قرار است راه بيابان را پيش گيريم تا ببينيم چه مىشود.
امام قبل از حركت، با ياران خود سخن مىگويد:
همۀ مردم، بندۀ دنيا هستند و ادّعاى مسلمانى مىكنند. امّا زمانى كه امتحان پيش آيد دينداران اندك و ناياب مىشوند. ببينيد چگونه حق مرده است و باطل زنده شده است. امروز مؤمن بايد مشتاق شهادت باشد. بدانيد من امروز مرگ را مايۀ افتخار خود مىدانم و سازش با ستمگران را مايۀ خوارى و ذلّت». 2سخن امام، همه چيز را روشن مىكند. امام به سوى شهادت مىرود و هرگز با يزيد سازش نخواهد كرد.
امام از يارى مردم كوفه نااميد شده است. آرى! مردم كوفه به دروغ ادّعاى مسلمانى كردند.
آن روزى كه آنها به امام نامه نوشتند تا امام به كوفه بيايد هنوز ابنزياد در كار نبود.
شهر آرام بود و هر كس براى اينكه خودش را آدم خوبى معرفى كند به امام نامه مىنوشت. شايد چشم و همچشمى هم شده بود. آن محلّه پانصد نامه نوشتهاند پس ما بايد ششصد نامه بنويسيم. ما نبايد در مقابل آنها كم بياوريم. آرى، دوازده هزار نامه براى امام نوشتند: «اى حسين! بيا كه ما همه، سرباز تو هستيم».
اكنون كه ابنزياد خون آشام، به كوفه آمده است و قصد دارد كه ياران امام حسين عليه السلام را قتل عام كند، كيست كه حسينى باقى بماند؟ اينجاست كه دينداران ناياب مىشوند.