64برادرمان را بگيريم و يا اينكه به فيض شهادت برسيم. 1آرى! شهادت مظلومانه و غريبانۀ مسلم دل همه را به درد آورده است. ياران امام، مصمّمتر از قبل به ادامۀ راه مىانديشند. مگر مسلم چه گناهى كرده بود كه بايد او را چنين غريبانه و مظلومانه به شهادت برسانند.
جانم به فدايت، اى مسلم! بعد از تو زندگى دنيا را چه سود. ما مىآييم تا راه تو بىرهرو نماند.
عصر روز چهارشنبه، بيست و سوم ذى الحجّه است. ما به منزلگاه «زُباله» رسيدهايم.
تقريباً بيش از نيمى از راه را آمدهايم. امام دستور توقّف در اين منزل را مىدهد و خيمهها بر پا مىشود.
همسفرم! آنجا را نگاه كن! اسب سوارى از سوى كوفه مىآيد و با خود نامهاى دارد. او خدمت امام مىرسد و مىگويد: «نام من اياس است. چهار روز قبل، ابن اشعث فرماندۀ نيروهاى ابنزياد اين نامه را به من داد تا براى شما بياورم».
من با تعجّب از او مىپرسم چطور شده است كه فرماندۀ نيروهاى ابنزياد، براى امام حسين عليه السلام نامه نوشته است؟
نزديك او مىروم و در اين مورد از او سؤال مىكنم. او مىگويد: «وقتى كه مسلم به مرگ خود يقين پيدا كرد از ابناشعث (فرماندۀ نيروهاى ابنزياد) خواست تا نامهاى را براى حسين بنويسد و او را از حوادث كوفه با خبر كند. ابناشعث چون به مسلم قول داده بود به قول خود وفا كرد و مرا مأمور كرد تا اين نامه را براى حسين بياورم».
امام نامه را باز مىكند و آن را مىخواند. ابناشعث نوشته است كه مسلم در آخرين لحظههاى زندگى خود، اين پيام را براى امام حسين عليه السلام داشته است: «من در دست دشمنان اسير شدهام و مىدانم كه ديگر شما را نمىبينم. اى مولاى من! اهل كوفه به من دروغ