63همۀ نگاهها متوجّه مُنذر و عبد اللّٰه است. گويا آنها مىخواهند خصوصى با امام سخن بگويند و منتظرند تا دور امام خلوت شود.
امام نگاهى به ياران خود مىكند و مىفرمايد:
- من هيچ چيز را از ياران خود پنهان نمىكنم. هر خبرى داريد در حضور همه بگوييد.
- آيا شما آن اسب سوارى را كه ديروز از كوفه مىآمد ديديد؟
- آرى.
- آيا از او سؤالى پرسيديد؟
- ما مىخواستيم از او در مورد كوفه خبر بگيريم. ولى او مسير خود را تغيير داد و به سرعت از ما دور شد.
- وقتى ما با او روبرو شديم از او در مورد كوفه سؤال كرديم. ما آن اسب سوار را مىشناختيم. او از قبيلۀ ما و مردى راستگوست. او به ما خبر داد كه مسلم بن عقيل...
بغض در گلو، اشك در چشم...
همۀ نفسها در سينه حبس شده است!
آنها چنين ادامه مىدهند: «مسلم بن عقيل در كوفه غريبانه كشته شدهاست. آن اسب سوار ديده است كه پيكر بىجان او را در كوچههاى كوفه به زمين مىكشيدند».
نگاهها متوجّه امام است. همه مبهوت مىشوند. آيا اين خبر راست است؟ امام سر خود را پايين مىاندازد و سه بار مىگويد: «إنّا للّٰهو إنّا اليه راجعون. خدا مسلم و هانى را رحمت كند». 1قطرات اشك به آرامى بر گونههاى امام سرازير مىشود. صداى گريۀ امام به گوش همه مىرسد. بغض همه مىتركد و صداى گريۀ همه بلند مىشود.
امام، برادرانِ مسلم را به حضور طلبيده و به آنان مىفرمايد:
- اكنون كه مسلم شهيد شده است، نظر شما چيست؟
- به خدا قسم ما از اين راه باز نمىگرديم. ما به سوى كوفه مىرويم تا انتقام خون