55صدايى شنيدم كه مىگفت: «اى ديدهها! بر اين كاروان كه به سوى مرگ مىرود گريه كنيد». 1امام، خواهر را به آرامش دعوت مىكند و مىفرمايد: «خواهرم! هر آنچه خداوند براى ما تقدير نموده است، همان خواهد شد». 2آرى! اين كاروان به رضاى خدا راضى است.
ما به راه خود به سوى كوفه ادامه مىدهيم و در بين راه از آبادىهاى مختلفى مىگذريم.
نگاه كن! آن كودك را مىگويم. چرا اين چنين با تعجّب به ما نگاه مىكند؟ گويا گمشدهاى دارد.
- آقا پسر، اينجا چه مىكنى؟
- آمدهام تا امام حسين عليه السلام را ببينم.
- آفرين پسر خوب، با من بيا.
كاروان مىايستد. او خدمت امام مىرسد و سلام مىكند. امام نيز، با مهربانى جواب او را مىدهد. گويا اين پسر حرفى براى گفتن دارد. امّا خجالت مىكشد. خداى من! او چه حرفى با امام حسين عليه السلام دارد.
او نزديك مىشود و مىگويد: «اى پسر پيامبر! چرا اينقدر تعداد همراهان و نيروهاى تو كم است؟».
اين سؤال، دل همۀ ما را به درد مىآورد. اين كودك خبر دارد كه امام حسين عليه السلام عليه يزيد قيام كرده است. پس بايد نيروهاى زيادترى داشته باشد.
همه منتظر هستيم تا ببينيم كه امام چگونه جواب او را خواهد داد. امام دستور مىدهد تا شترى كه بار نامههاى اهل كوفه بر آن بود را نزديك بياورند. سپس مىفرمايد: «پسرم! بار اين شتر، دوازده هزار نامه است كه مردم كوفه براى من نوشتهاند تا مرا يارى كنند».