54امام نامه را مهر كرده و به قيس تحويل مىدهد تا آن را به كوفه ببرد و خبرى بياورد. قيس نامه را بر چشم مىنهد و آمادۀ حركت مىشود. امام او را در آغوش مىگيرد و اشك در چشمانش حلقه مىزند. او سوار بر اسب پيش مىتازد و كم كم از ديدهها محو مىشود.
حسّ غريبى به من مىگويد كه ديگر قيس را نخواهيم ديد.
ببين چه جاى سرسبز و خرّمى!
درختان فراوان، سايههاى خنك و نهر آب. اينجا خيلى با صفاست. خوب است قدرى استراحت كنيم. همه كاروانيان به تجديد قوا نياز دارند.
امام دستور توقّف مىدهد و كاروان به مدّت يك شبانه روز در اينجا منزل مىكند. نام اين مكان «خُزَيْميّه» است.
ما ده روز است كه در راه هستيم وامشب شب هجدهم ذى الحجّه است، خداى من! داشتم فراموش مىكردم كه امشب، شب عيد غدير است!
همانطور كه مىدانى، رسم بر اين است كه همۀ مردم، روز عيد غدير به ديدن فرزندان حضرت زهرا عليها السلام بروند. ما فردا صبح بايد اوّلين كسانى باشيم كه به ديدن امام حسين عليه السلام مىرويم.
هوا روشن شده است و امروز عيد است.
همسفر خوبم، برخيز! مگر قرار نبود اوّلين نفرى باشيم كه به خيمۀ امام مىرويم.
با خوشحالى به سوى خيمۀ امام حركت مىكنيم. روز عيد و روز شادى است.
آيا مىشنوى؟ گويا صداى گريه مىآيد! كيست كه اين چنين اشك مىريزد؟
او زينب عليها السلام است كه در حضور برادر نشسته است:
- خواهرم، چه شده، چرا اين چنين نگرانى؟
- برادر، ديشب زير آسمان پر ستاره قدم مىزدم، كه ناگهان از ميان زمين و آسمان