272- آرى! اى پسر رسول خدا!
- پس به سوى شهر برو و مردم را از آمدن ما با خبر كن. 1بشير سوار بر اسب خود مىشود و به سوى مدينه به پيش مىتازد. امام سجّاد عليه السلام دستور مىدهد تا خيمهها را برپا كنند و زنان و بچهها در خيمهها استراحت كنند.
حتماً به ياد دارى كه اين كاروان در دل شب از مدينه به سوى مكه رهسپار شد. امام سجاد عليه السلام ديگر نمىخواهد ورود آنها به مدينه مخفيانه باشد. ايشان مىخواهد همۀ مردم باخبر بشوند و به استقبال اين كاروان بيايند.
مردم مدينه از شهادت امام حسين عليه السلام باخبر شدهاند. ابنزياد روز دوازدهم پيكى را به مدينه فرستاد تا خبر كشته شدن امام حسين عليه السلام را به امير مدينه بدهد.
دوستان خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله در آن روز گريهها كردند و نالهها سر دادند. امّا آنها از سرنوشت اسيران هيچ خبرى ندارند. 2به راستى، آيا يزيد آنها را هم شهيد كرده است؟ همه نگران هستند و منتظر خبراند.
ناگهان از دروازه شهر اسب سوارى وارد مىشود و فرياد مىزند: «يٰا أَهْلَ يَثْرِبَ لاٰ مُقٰامَ لَكُمْ» ؛ «اى مردم مدينه، ديگر در خانههاى خود نمانيد».
همه با هم مىگويند چه خبر است؟ مردم از زن و مرد، پير و جوان، در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله جمع مىشوند، اى مرد! چه خبرى دارى؟ او به مردم مىگويد: «مردم مدينه! اين امام سجّاد عليه السلام است كه با عمهاش زينب و خواهرانش در بيرون شهر شما منزل كردهاند».
همۀ مردم سراسيمه مىدوند. داغ حسين عليه السلام براى آنها تازه شده است. غوغايى برپا مىشود. بشير مىخواهد به سوى امام سجّاد عليه السلام برگردد. امّا مىبيند همۀ راهها بسته شده و ازدحام جمعيّت است. بنابراين از اسب پياده مىشود و پياده به سوى خيمۀ امام سجّاد عليه السلام مىرود.
چه قيامتى برپا شده است! بشير وارد خيمۀ امام سجّاد عليه السلام مىشود. امام را مىبيند در حالى كه اشك مىريزد و دستمالى در دست دارد و اشك چشم خود را پاك مىكند.