260پدرم را كشتند و ما را به اسيرى بردند».
سكينه شروع مىكند و ماجراهاى كربلا و كوفه و شام را شرح مىدهد. اشك از چشمان حضرت زهرا عليها السلام جارى مىشود.
او به سكينه مىگويد: «دخترم! آرام باش، كه قلب مرا سوزاندى! نگاه كن، دخترم! اين پيراهن خون آلود پدرت حسين عليه السلام است، من تا روز قيامت، يك لحظه هم اين پيراهن را از خود جدا نمىكنم». 1اينجاست كه سكينه از خواب بيدار مىشود.
شبها و روزها مىگذرد...
نيمۀ شب، دختر كوچك امام حسين عليه السلام از خواب بيدار مىشود، گمان مىكنم نام او رقيّه است.
او با گريه مىگويد: «من الآن پدر خود را در خواب ديدم، باباى من كجاست؟».
همۀ زنان گريه مىكنند. در خرابۀ شام غوغايى مىشود. صداى ناله و گريه به گوش يزيد مىرسد. يزيد فرياد مىزند:
- چه خبر شده است؟
- دختر كوچكِ حسين، سراغ پدر را مىگيرد.
- سر پدرش را براى او ببريد تا آرام بگيرد.
مأموران سر امام حسين عليه السلام را نزد دختر مىآورند.
او نگاهى به سر بابا مىكند و با آن سخن مىگويد: «چه كسى صورت تو را به خون، رنگين نمود؟ چه كسى مرا در خردسالى يتيم كرد؟».
او با سر بابا سخن مىگويد و همۀ اهل خرابه، گريه مىكنند. قيامتى بر پا مىشود، اما ناگهان همه مىبينند كه صداى اين دختر قطع شد. گويى اين كودك به خواب رفته