259آرى! بار ديگر زينب افتخار آفريد. او پاسدار حقيقت است و پيامرسان خون برادر.
همۀ مهمانان يزيد از ديدن اين صحنهها حيران شدهاند. يزيد ديگر هيچ كارى نمىتواند بكند، او ديگر كشتن امام سجّاد عليه السلام را به صلاح خود نمىبيند و دستور مىدهد تا مهمانان بروند و غُل و زنجير از اسيران باز كنند و آنها را به زندان ببرند. 1
كاش يزيد اسيران را به زندان مىبرد. حتماً تعجب مىكنى!
آخر تو خبر ندارى كه يزيد، اسيران را در خرابهاى برده است. در اين خرابه كه كنار قصر يزيد است، روزها آفتاب مىتابد و صورتها را مىسوزاند و شبها سياهى و تاريكى هجوم مىآورد و بچهها را مىترساند. نه فرشى، نه رو اندازى، نه لباسى و نه چراغى...
سربازان شب و روز در اطراف خرابه نگهبانى مىدهند. مردم شام براى ديدن اسيران مىآيند و به آنها زخم زبان مىزنند. 2هنوز بسيارى از مردم اين اسيران را نمىشناسند. خدايا! چه وقت حقيقت را خواهند فهميد؟ شبها و روزها مىگذرد و كودكان همچنان بىقرارى مىكنند. خدايا، كى از اين خرابه بيرون خواهيم آمد؟
امشب، سكينه، دختر امام حسين عليه السلام ، رؤيايى مىبيند:
محملى از نور بر زمين فرود مىآيد. بانويى از آن پياده مىشود كه دست بر سر دارد و گريه مىكند. خدايا! آن بانو كيست كه به ديدن ما آمده است؟
- شما كيستى كه به ديدن اسيران آمدهاى؟
- دخترم، مرا نمىشناسى؟ من مادر بزرگت، فاطمۀ زهرا هستم.
سكينه تا اين را مىشنود، در آغوش او مىرود و در حالى كه گريه مىكند، مىگويد: «مادر!