251زنانى داغديده و رنج سفر كشيده بر روى شترها سوار هستند. جوانى كه غُلّ و زنجير بر گردن اوست، سرهايى كه بر روى نيزهها است و كودكانى كه گريه مىكنند.
كاروان اسيران، آرام آرام به سوى مركز شهر پيش مىرود.
آن پيرمرد را مىشناسى؟ او سهل بن سعد، از ياران پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله است و اكنون از سوى بيتالمقدس مىآيد.
او امروز وارد شهر شده و خودش هم غريب است و دلش به حال اين غريبان مىسوزد.
سهل بن سعد آنها را نمىشناسد و همينطور به سرهاى شهدا نگاه مىكند؛ امّا ناگهان مات و مبهوت مىشود. اين سر چقدر شبيه رسول خداست؟ خدايا، اين سر كيست كه اينقدر نزد من آشناست؟
سهل جلو مىرود و رو به يكى از دختران مىكند:
- دخترم! شما كه هستيد؟
- من سكينهام دختر حسين كه فرزند دختر پيامبر صلى الله عليه و آله است.
- واى بر من، چه مىشنوم، شما...
اشك در چشمان سهل حلقه مىزند. آيا به راستى آن سرى كه من بر بالاى نيزه مىبينم سرِ حسين عليه السلام است؟
- اى سكينه! من از ياران جدّت رسول خدا هستم. شايد بتوانم كمكى به شما بكنم، آيا خواستهاى از من داريد؟
- آرى! از شما مىخواهم به نيزهداران بگويى سرها را مقدارى جلوتر ببرند تا مردم نگاهشان به سرهاى شهدا باشد و اينقدر به ما نگاه نكنند.
سهل چهارصد دينار برمىدارد و نزد مسئول نيزهداران مىرود و به او مىگويد:
- آيا حاضرى چهارصد دينار بگيرى و در مقابل آن كارى برايم انجام بدهى؟
- خواستهات چيست؟
- مىخواهم سرها را مقدارى جلوتر ببرى.