252او پولها را مىگيرد و سرها را مقدارى جلوتر مىبرد. 1اكنون يزيد دستور داده است تا اسيران را مدّت زيادى در مركز شهر نگه دارند تا مردم بيشتر نظارهگر آنها باشند. هيچ اسيرى نبايد گريه كند. اين دستور شمر است و سربازان مواظباند صداى گريۀ كسى بلند نشود.
در اين ميان صداى گريۀ امّ كُلْثوم بلند مىشود كه با صداى غمناك مىگويد: «يا جدّاه، يا رسول اللّٰه!».
يكى از سربازان مىدود و سيلى محكمى به صورت امّ كلثوم مىزند. آرى! آنها مىترسند كه مردم بفهمند اين اسيران، فرزندان پيامبر اسلام هستند. 2مردان بىغيرت شام مىآيند و دختران رسول خدا صلى الله عليه و آله را تماشا مىكنند. آنها به هم مىگويند: «نگاه كنيد، ما تاكنون اسيرانى به اين زيبايى نديده بوديم».
اين سخن دل امام سجّاد عليه السلام را به درد مىآورد.
مردم به تماشاى گلهاى پيامبر صلى الله عليه و آله آمدهاند. آنها شيرينى و شربت پخش مىكنند و صداى ساز و دهل نيز، همه جا را گرفته است.
نگاه كن! آن پيرمرد را مىگويم، او از بزرگان شام است و براى ديدن اسيران مىآيد.
همۀ مردم راه را براى او باز مىكنند. پيرمرد جلو مىآيد و به امام سجاد عليه السلام مىگويد: «خدا را شكر كه مسلمانان از شرّ شما راحت شدند و يزيد بر شما پيروز شد». 3آنگاه هر چه ناسزا در خاطر دارد بر زبانش جارى مىكند. اما امام سجّاد عليه السلام به مىگويد:
- اى پيرمرد! هر آنچه كه خواستى گفتى و عقدۀ دلت را خالى كردى. آيا اجازه مىدهى تا با تو سخنى بگويم؟ 4- هر چه مىخواهى بگو!
- آيا قرآن خواندهاى؟