250نداريم نامحرمان، ما را در اين حالت ببينند.
شمر خندهاى مىكند و به جاى خود برمىگردد. به نظر شما آيا شمر اين پيشنهاد را خواهد پذيرفت. شمر اين نامرد روزگار كه دين ندارد. او تصميم گرفته است تا اسيران از شلوغترين دروازه وارد شهر بشوند.
پيكى را مىفرستد تا به مسئولان شهر خبر دهند كه ما از دروازۀ «ساعات» وارد مىشويم. 1
در شهر شام چه خبر است؟
همۀ مردم كنار دروازۀ ساعات جمع شدهاند.
نگاه كن! شهر را آذين بستهاند. همه جا شربت است و شيرينى. زنان را نگاه كن، ساز مىزنند و آواز مىخوانند.
مسافرانى كه اهل شام نيستند در تعجّباند، يكى از آنها از مردى سؤال مىكند:
- چه خبر شده است كه شما اينقدر خوشحالايد؟ مگر امروز روز عيد شماست؟
- مگر خبر ندارى كه عدّهاى بر خليفۀ مسلمانان، يزيد، شورش كردهاند و يزيد همۀ آنها را كشته است. امروز اسيران آنها را به شام مىآورند.
- آنها را از كدام دروازه، وارد شهر مىكنند؟
- از دروازۀ ساعات.
همۀ مردم به طرف دروازه حركت مىكنند. خداى من! چه جمعيّتى اينجا جمع شده است!كاروان اسيران آمدند.
يك نفر در جلو كاروان فرياد مىزند: «اى اهل شام، اينان اسيران خانوادۀ لعنت شدهاند.
اينان خانوادۀ فسق و فجوراند!!». 2مردم كف مىزنند و شادى مىكنند. خداى من! چه مىبينم؟