225در كوفه باشند.
امام سجّاد عليه السلام بيمار است. عمرسعد دستور مىدهد تا دستهاى او را با زنجير بسته و پاهاى او را از زير شتر ببندند. شترهاى بدون كجاوه آمادهاند و زنان و بچّهها بر آنها سوار شدهاند. كاروان حركت مىكند.
در آخرين لحظهها، اسيران به نيروهاى عمرسعد مىگويند: «شما را به خدا قسم مىدهيم كه بگذاريد از كنار شهيدان عبور كنيم». 1اسيران به سوى پيكر شهدا مىروند و صداى ناله و شيون همه جا را فرا مىگيرد. غوغايى بر پا مىشود و همه خود را از شترها به روى زمين مىاندازند.
زينب عليها السلام نگاهى به برادر مىكند، بدن برادر پاره پاره است.
اين صداى زينب عليها السلام است كه همۀ دشمنان را به گريه انداخته است: «فداى آن حسينى كه با لب تشنه جان داد و از صورتش خون مىچكيد». 2صداى زينب عليها السلام همه را به گريه مىاندازد. زمان متوقّف شده است و حتّى اسبها هم اشك مىريزند. سكينه مىدود و پيكر بىجان پدر را در آغوش مىگيرد.
در كربلا چه غوغايى مىشود! همه بر سر مىزنند و عزادارى مىكنند، امّا چرا امام سجّاد عليه السلام هنوز بر روى شتر است؟ واى، دستهاى امام در غل و زنجير است و پاهاى او را از زير شتر به هم بستهاند. نزديك است كه امام سجّاد عليه السلام جان بدهد؟ زينب به سوى او مىدود:
- يادگار برادرم، چر اينگونه بىتابى مىكنى؟
- عمّه جانم، چگونه بىتابى نكنم حال آنكه بدن پدر و عزيزانم را مىبينم كه بر روى خاك گرم كربلا افتادهاند. آيا كسى آنها را كفن نمىكند؟ آيا كسى آنها را به خاك نمىسپارد؟
- يادگار برادرم، آرام باش. به خدا پيامبر خبر داده است كه مردمى مىآيند و اين بدنها را به خاك مىسپارند. 3دستور حركت داده مىشود و همه بايد سوار شترها شوند. سكينه از پيكر پدر جدا نمىشود. دشمنان با تازيانه، او را از پدر جدا مىكنند و كاروان حركت مىكند.