224تو پا بر جاى بوسۀ پيامبر گذاشتهاى».
ابنزياد تعجّب مىكند. كيست كه جرأت كرده با من چنين سخن بگويد؟ او زيد بن ارْقَم است. يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله كه در كوفه زندگى مىكند و امروز همراه ديگر بزرگان شهر نزد ابنزياد آمده است.
ابنزياد با شنيدن سخن زيد بن ارْقَم فرياد مىزند:
- اى زيد بن ارقم، تو پير شدهاى و هذيان مىگويى. اگر عقلت را به علت پيرى از دست نداده بودى، گردنت را مىزدم.
- مىخواهى حكايتى از پيامبر صلى الله عليه و آله برايت نقل كنم.
- چه حكايتى؟
- روزى من مهمان پيامبر صلى الله عليه و آله بودم و او حسن عليه السلام را روى زانوى راستش نشانده بود و حسين عليه السلام را روى زانوى چپ خود. من شنيدم كه پيامبر زير لب، اين دعا را زمزمه مىكرد:
«خدايا، اين دو عزيز دلم را به تو و بندگان مؤمنت مىسپارم». اى ابنزياد، تو اكنون با امانت پيامبر صلى الله عليه و آله اين چنين مىكنى!
زيد بن ارْقَم در حالى كه اشك مىريزد، از قصر خارج مىشود و رو به مردم كوفه مىكند و مىگويد: «اى مردم! واى بر شما، پسر پيامبر را كشتيد و اين نامرد را امير خود كرديد». 1
عصر روز يازدهم محرّم است. عمرسعد از صبح مشغول تداركات است و دستور داده كه همۀ كشتههاى سپاه كوفه جمعآورى شوند تا بر آنها نماز خوانده و به خاك سپرده شوند، امّا پيكر شهدا همچنان بر خاك گرم كربلا افتاده است.
عمرسعد دستور مىدهد تا سر از بدن همۀ شهدا جدا كنند و آنها را بين قبيلههايى كه در جنگ شركت كردهاند تقسيم كنند. 2كاروان بايد زودتر حركت كند. فردا در كوفه جشن بزرگى برگزار مىشود، آنها بايد فردا