223واى، دير شد!
به سرعت لباسهاى خود را مىپوشد و به حياط مىآيد. سر امام را از زير طشت برمىدارد و به سوى قصر ابنزياد حركت مىكند.
او كنار درِ قصر مىايستد و به نگهبانان مىگويد: «من از كربلا آمدهام و بايد ابنزياد را ببينم».
آرى! امروز ابنزياد عدهاى از بزرگان كوفه را به قصر دعوت كرده است.
ابنزياد بر روى تخت نشسته است. خولى وارد قصر مىشود و سلام مىكند و مىگويد:
«اى ابنزياد! در پاى من طلاى بسيارى بريز كه سر بهترين مرد دنيا را آوردهام».
آنگاه سرِ امام را از كيسه بيرون مىآورد و پيش ابنزياد مىگذارد. ابنزياد از سخن او برآشفته مىشود، كه چه شده است كه او از حسين اينگونه تعريف مىكند.
خولى براى اينكه جايزۀ بيشترى بگيرد اينگونه سخن گفت، امّا غافل از آنكه اين سخن، ابنزياد را ناراحت مىكند و هيچ جايزهاى به او نمىدهد و او با نااميدى قصر را ترك مىكند. 1ابنزياد، سرِ امام را داخل طشتى روبهروى خود مىگذارد. آن مرد را مىبينى كه كنار ابنزياد است؟ آيا او را مىشناسى؟ او پيشگو يا همان رَمّال است كه ابنزياد او را استخدام كرده است.
گويى او جادوگرى چيرهدست است و چه بسا ابنزياد با استفاده از جادوى او توانسته است مردم كوفه را بفريبد.
گوش كن! او با ابنزياد سخن مىگويد: «قربان! برخيزيد و با پاى خود دهان دشمن را لگد كوب كنيد».
واى بر من! ابنزياد برمىخيزد، من چشم خود را مىبندم. 2در اين هنگام از گوشۀ مجلس فريادى بلند مىشود: «اى ابنزياد! پاى خود را از روى دهان حسين بردار! من با چشم خود ديدم كه پيامبر صلى الله عليه و آله همين لبهاى حسين را بوسه مىزد،