213او با صدايى آرام با خداى خويش سخن مىگويد: «صبراً على قضائك يا ربّ»؛ «در راه تو بر بلاها صبر مىكنم». 1اكنون بدن مبارك امام از زخم شمشير و تير چاك چاك شده است. سرش شكسته و سينهاش شكافته است و زبانش از خشكى به كام چسبيده و جگرش از تشنگى مىسوزد.
قلبش نيز، داغدار عزيزان است.
با اين همه باز هم به خيمهها نگاه مىكند و همه نيرو و توان خود را بر شمشير مىآورد و آن را به كمك مىگيرد تا برخيزد، امّا همان لحظه ضربهاى از نيزه و شمشير بار ديگر او را به زمين مىزند. همه هفتاد ودو پروانه او پر كشيدند و رفتهاند و اكنون منتظر آمدن امام خود هستند. 2عمرسعد كنارى ايستاده است. هيچ كس حاضر نيست قاتل حسين باشد. او فرياد مىزند:
«عجله كنيد، كار را تمام كنيد». 3آرى! همان كسى كه لحظاتى قبل با شنيدن صداى زينب گريه مىكرد، اكنون دستور كشتن امام را مىدهد. به راستى، اين عمرسعد كيست كه هم بر امام حسين عليه السلام مىگريد و هم فرمان به كشتن او را مىدهد؟
وعدۀ جايزهاى بزرگ به سپاهيان داده مىشود، امّا باز هم كسى جرأت انجام دستور را ندارد. جايزه، زياد و زيادتر مىشود، تا اينكه سِنان به سوى حسين مىرود اما او هم دستش مىلرزد و شمشير را رها كرده و فرار مىكند.
شمر با عصبانيت به دنبال سنان مىدود:
- چه شد كه پشيمان شدى؟
- وقتى حسين به من نگاه كرد، به ياد حيدر كرّار افتادم. براى همين، ترسيدم و فرار كردم.
- تو در جنگ هم ترسويى. مثل اينكه بايد من كار حسين را تمام كنم.
اكنون شمر به سوى امام مىرود. شيون و فرياد در آسمانها مىپيچد و فرشتگان همه ناله مىكنند. آنها رو به جانب خدا مىگويند: «اى خدا! پسر پيامبر تو را مىكشند».