197محمّد را به همراه همسرش زينب عليها السلام به كربلا فرستاده است.
عون و محمّد برادر هستند. اما مادرِ عون، زينب عليها السلام است و مادر محمّد، حَوْصاء نام دارد كه اكنون در مدينه است.
ساعتى پيش محمّد نيز، به ميدان رفت و جان خود را فداى امام حسين عليه السلام كرد. 1اكنون اين عون است كه در ميدان مىجنگد و شمشير مىزند و دشمنان را به خاك سياه مىنشاند. دستور مىرسد تا عَون را محاصره كنند. باران تيرها و نيزهها پرتاب مىشوند و گرد و غبار به آسمان مىرود.
و پس از لحظاتى، او هم به سوى برادر پر مىكشد و خونش، خاك گرم كربلا را رنگين مىكند. 2آيا زينب عليها السلام كنار پيكر جوان خود مىآيد؟ هر چه صبر مىكنم، زينب عليها السلام را نمىبينم. به راستى، زينب عليها السلام كجاست؟
زينب نمىخواهد برادر، اشك چشم او را در داغ جوانش ببيند.
بعد از شهادت عون ، جوانان بنىهاشم به ميدان مىروند و يكى پس از ديگرى به شهادت مىرسند.
اين نوجوان كيست كه بر آستانۀ خيمه ايستاده است.
او يادگار امام حسن عليه السلام ، قاسم سيزده ساله است! نگاه كن! قاسم با خود سخن مىگويد:
«حالا اين منم كه بايد به ميدان بروم. عمويم ديگر يار و ياورى ندارد». او به سوى عمو مىآيد:
«عمو، به من اجازه مىدهى تا جانم را فدايت كنم؟».
امام حسين عليه السلام به او نگاهى مىكند و دلش تاب نمىآورد. آخر تو يادگار برادرم هستى و سيزده سال بيشتر ندارى. قاسم بيا در آغوشم. تو بوى برادرم حسن عليه السلام را مىدهى. گريه ديگر امان نمىدهد. امام حسين عليه السلام و قاسم هر دو اشك مىريزند. 3