186مىكنند و به نزد عمرسعد مىبرند. عمرسعد به او مىگويد: «وهب،آن شجاعت تو كجا رفت؟» و آنگاه دستور مىدهد تا گردن وهب را بزنند. 1سپاه كوفه اكنون خشنود است كه شير مردى را از پاى در آورده است. شمردستور مىدهد تا سر وهب را به سوى مادرش بيندازند. شمر، كينه وهب را به دل گرفته است، چرا كه اين مسيحىِ تازه مسلمان شده، حسّ حقارت را در همۀ سپاه كوفه زنده كرده است.
مادر وهب نگاه مىكند و سرِ فرزندش را مىبيند. او سرِ پسر خود را برمىدارد و مىبوسد و مىبويد. همه منتظر هستند تا صداى گريه و شيون او بلند شود، امّا از صداى گريه مادر خبرى نيست.
نگاه كن! او عمود خيمهاى را برمىدارد و به سوى دشمن مىدود. با همين چوب به جنگ دشمن مىرود و دو نفر را از پاى در مىآورد. همه مات و مبهوتاند. آيا اين همان مادرى است كه داغ فرزند ديده است؟
اينجاست كه امام حسين عليه السلام مىفرمايد: «اى مادر وهب، به خيمهها برگرد. خدا جهاد را از زنان برداشته است».
او به خيمه برمىگردد. امام به او روى مىكند و مىفرمايد: «تو و پسرت روز قيامت با پيامبر خواهيد بود». 2و چه وعدهاى از اين بالاتر و بهتر!
ابو ثُمامه نگاهى به آسمان مىكند. خورشيد به ميانۀ آسمان رسيده است. بدين ترتيب آخرين دقايق راز و نياز با خداوند نزديك مىگردد.
او نزد امام مىرود. لبهاى خشك و تركخوردۀ امام، غمى بزرگ بر دلش مىنشاند. هوا بسيار گرم است و دشمن بسيار زياد و ياران بسيار اندكاند.
به امام مىگويد: «جانم به فدايت! دوست دارم آخرين نماز را با شما بخوانم. موقع اذان