181مشك اصابت نكند.
مشك بر دوش عبّاس است و سه برادر همچو پروانه، دور آن مىچرخند. آنها جان خود را سپر اين مشك مىكنند تا مشك سالم به مقصد برسد. همۀ بچهها در خيمهها، منتظر اين آب هستند. آيا اين مشك به سلامت به خيمهها خواهد رسيد؟ صداى «آب، آب» بچّهها هنوز در گوش پسران امّ البنين است.
آنها تيرها را به جان مىخرند و به سوى خيمهها مىآيند. نمىتوانم اوج حماسه را برايت به تصوير بكشم. عبّاس مشك بر دوش دارد و اشك در چشم!
او وقتى از فرات بالا آمد، سه برادرش همراه او بودند. تا اينكه دشمن شروع به تيرباران كرد و جعفر روى زمين افتاد. در واقع، او همۀ تيرها را به جان خريد. عبّاس مىخواهد بايستد و برادر را در آغوش كشد، امّا فرصتى نمانده است. جعفر با گوشۀ چشم، به او اشاره مىكند كه اى عباس برو، بايد مشك را به خيمهها برسانى.
آيا مشك به سلامت به خيمهها خواهد رسيد؟ اشك در چشمان عبّاس حلقه زده است.
آنها به راه خود ادامه مىدهند. كمى جلوتر، برادر ديگر بر زمين مىافتد.
عبّاس و ديگر برادرش به سوى خيمهها مىروند. ديگر راهى تا خيمهها نمانده است. اما سرانجام برادر ديگر هم روى زمين مىغلتد. 1همۀ كودكان چشم انتظارند. آنها فرياد مىزنند: «عمو آمد، سقّاى كربلا آمد». امّا چرا او تنهاى تنها مىآيد؟
عزيزانم! بياشاميد، كه من سه برادر را براى اين آب از دست دادهام.
آيا عبّاس عليه السلام باز هم براى آوردن آب به سوى فرات خواهد رفت؟! اكنون نزديك ظهر است و گرماى آفتاب بيداد مىكند. اين همه زن و بچّه و يك مشك آب و آفتاب گرم كربلا!
ساعتى ديگر، باز صداى «آب، آب» كودكان در صحرا مىپيچد.
عبّاس بايد چه كند؟