177بررسى مىكند، اين بار كنار ميدان ايستاده است. جَوْن جلو مىآيد و مىگويد:
- مولاى من، آيا اجازه مىدهيد به ميدان بروم. مىخواهم جانم را فداى شما كنم.
- اى جَوْن! خدا پاداش خيرت دهد. تو با ما آمدى، رنج اين سفر را پذيرفتى، همراه و همدل ما بودى و سختىهاى زيادى نيز، كشيدى، امّا اكنون به تو رخصت بازگشت مىدهم.
تو مىتوانى بروى.
اشك در چشم جَون حلقه مىزند. شانههايش مىلرزد و با صدايى لرزان مىگويد: «آقا، عزيز پيامبر، در شادىها با شما بودم و اكنون در اوج سختى شما را تنها بگذارم!».
امام شانههاى او را مىنوازد و با لبخندى پر از محبّت اجازۀ ميدان به او مىدهد.
جَوْن رو به امام مىكند و مىگويد: «آقا، دعا كن پس از شهادت، سپيدرو و خوشبو شوم».
نمىدانم چه شده است كه جَون اين خواسته را از امام طلب مىكند. امّا هر چه هست اين تنها خواستۀ اوست.
جَون به ميدان مىرود. شمشير مىزند و چنين مىخواند: «به زودى مىبينيد كه غلامِ سياهِ حسين، چگونه مىجنگد و از فرزند پيامبر دفاع مىكند». 1دستور مىرسد تا او را محاصره كنند. سپاه كوفه به پيش مىتازد و او شمشير مىزند.
گرد و غبار به آسمان بلند شده، جَوْن بر روى خاك افتاده است. آخرين لحظههاى عمر اوست. چشمهاى خود را بر هم مىنهد. او به ياد دارد كه امام حسين عليه السلام بالاى سر شهدا مىرفت. با خود مىگويد آيا آقايم به بالين من نيز، خواهد آمد؟ نه، من لايق نيستم. من تنها غلامى سياه هستم. حسين به بالين كسانى مىرود كه از بزرگان و عزيزان هستند. منِ سياه كجا و آنها كجا!
ناگهان صدايى آشنا مىشنود. دستى مهربان سر او را از زمين بلند مىكند. خداى من، اين دست مهربان كيست كه سر مرا به سينه گرفته است؟ بوى مولايم به مشامم مىرسد. يعنى مولايم آمده است؟!
جَون با زحمت چشمانش را باز مىكند و مولايش حسين را مىبيند. خداى من! چه