176عصبانى است. چرا يك نفر جواب نمىدهد؟ همه مىترسند، شير شيران به ميدان آمده است.
باز اين صدا در دشت كربلا مىپيچد: «آيا يك نفر هست كه با من مبارزه كند؟».
عمرسعد اين صحنه را مىبيند كه چگونه ترس بر آن سپاه بزرگ سايه افكنده است. او به هر كسى كه دستور مىدهد به ميدان برود، كسى قبول نمىكند. پس با عصبانيت فرياد برمىآورد: «او را سنگ باران كنيد». 1سنگ از هر طرف مىبارد. امّا هيچ مبارزى به ميدان نمىآيد.
نامردها! چرا سنگ مىزنيد. مگر شما براى جنگ نيامدهايد، پس چرا به ميدان نمىآييد؟ آرى! شما حقير هستيد و بايد حقيرتر بشويد.
نگاه كن! حماسهاى در حال شكلگيرى است.
عابس لباس رزم از بدن بيرون مىآورد و به گوشهاى پرتاب مىكند و فرياد مىزند:
«اكنون به جنگم بياييد!».
همه از كار عابس متعجّب مىشوند و عابس به سوى سپاه كوفه حمله مىبرد. 2به هر سو كه هجوم مىبرد، همه فرار مىكنند. عدّۀ زيادى را به خاك سياه مىنشاند.
دشمن فرياد مىزند: «محاصرهاش كنيد، تير بارانش كنيد». و به يكباره باران تير و سنگ شروع به باريدن مىكند و حلقۀ محاصره تنگتر مىشود.
او همۀ تيرها را به جان و دل مىخرد. از سر تا پاى او خون مىچكد. اكنون او با پيكرى خونين در آغوش فرشتگان است!
آرى! او به آرزويش كه شهادت است، مىرسد. 3
او جَوْن است، غلامِ ابوذر غِفٰارى كه بعد از مرگ ابوذر، همواره در خدمت امام حسين عليه السلام بوده است.
او در اصل اهل سودان است و رنگ پوستش سياه مىباشد. امام كه دايماً اطراف اردوگاه را