175آخرين نيرو و توان خود را بر سر انگشتش جمع مىكند و به سوى امام حسين عليه السلام اشاره مىكند: «اى حبيب! وصيّت من اين است كه نگذارى اين آقا، غريب و بىياور بماند».
اشك در چشمان حبيب حلقه مىزند و مىگويد: «به خداى كعبه قسم مىخورم كه جانم را فدايش كنم». 1چشمان مسلم بن عوسجه آرام آرام بسته مىشود و در آغوشِ امام جان مىدهد.
همسفرم! آيا عابِس را مىشناسى؟
عابس نامهرسان مسلم بن عقيل بود. مسلم او را به مكّه فرستاد تا نامۀ مهمى را به امام حسين عليه السلام برساند.
كسانى كه به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند شمشير در دست دارند و به خونش تشنه شدهاند.
عابِس نيز همچون ديگر دلاوران طاقت اين همه نامردى و نيرنگ را ندارد. خدمت امام مىرسد: «مولاى من! در روى اين زمين هيچ كس را به اندازۀ شما دوست ندارم. اگر چيزى عزيزتر از جان مىداشتم آن را فدايت مىكردم». 2امام نگاهى به او مىاندازد. آرى! خدا چه ياران با وفايى به حسين داده است! عابِس، اجازۀ ميدان مىگيرد و مىخواهد حركت كند. پس با نگاهى ديگر به محبوب خود از او خداحافظى مىكند.
عابِس، شمشير به دست وارد ميدان مىشود و خشمگين و بىپروا به سوى دشمن مىتازد. رَبيع كسى است كه در يكى از جنگها همرزم او بوده است. امّا اكنون به خاطر مال دنيا در سپاه كوفه است.
او فرياد مىزند: «اى مردم! اين عابس است كه به ميدان آمده، من او را مىشناسم. اين شير شيران است. به نبرد او نرويد كه به خدا قسم هر كس مقابل او بايستد كشته خواهد شد». 3عابس در وسط ميدان ايستاده است و مبارز مىطلبد: «آيا يك مرد در ميان شما نيست كه به جنگ من بيايد؟». هيچ كس جواب نمىدهد. ترس وجود همه را فرا گرفته است. عمرسعد