174خودت هم او را بكش». شمر خنجر مىكشد. «إِنّٰا لِلّٰهِ وَ إِنّٰا إِلَيْهِ رٰاجِعُونَ».
روح نافع پر مىكشد و به سوى آسمان پرواز مىكند. 1
دشمن قصد جان امام را كرده است. اين بار دشمن مىخواهد از سمت چپ حمله كند.
ياران امام راه را بر آنها مىبندند. مسلم بن عوسجه سوار بر اسب، شمشير مىزند و قلب دشمن را مىشكافد. شجاعت او، ترس و وحشت در دل دشمن انداخته است. اين پيرمرد هشتاد ساله، چنين رَجَز مىخواند: «من شير قبيلۀ بنىاَسَد هستم». 2آرى! همۀ اهل كوفه مسلم بن عَوْسجه را مىشناسند. او در ركاب پيامبر شمشير زده است و همۀ مردم او را به عنوان يار پيامبر صلى الله عليه و آله مىشناسند.
لشكر كوفه تصميم به كشتن مسلم بن عوسجه گرفته و به سوى او هجوم مىآورند. او دوازده نفر را به خاك سياه مىنشاند. لشكر او را محاصره مىكنند. گرد و غبار به آسمان مىرود و من چيز ديگرى نمىبينم. بايد صبر كنم تا گرد و غبار فروكش كند.
امام حسين عليه السلام و ياران به كمك مسلم بن عوسجه مىشتابند. همه وارد اين گرد و غبار مىشوند، هيچ چيز پيدا نيست. پس از لحظاتى، وسط ميدان را مىبينم كه بزرگ مردى بر روى خاك آرميده، در حالى كه صورت نورانيش از خون رنگين شده است و امام همراه حبيب بن مظاهر كنار او نشستهاند.
مسلم بن عوسجه چشمان خود را باز مىكند. سر او اكنون در سينۀ امام است. 3قطرههاى اشك، گونه امام را مىنوازد. سر به سوى آسمان مىگيرد و با خداى خويش سخن مىگويد.
حبيب بن مظاهر جلو مىآيد. او مىداند كه اين رفيق قديمى به زودى او را ترك خواهد كرد. براى همين به او مىگويد: «آيا وصيتّى دارى تا آن را انجام دهم؟»
مسلم بن عوسجه مىخندد. او ديگر توان حركت ندارد. امّا گويى وصيتى دارد. پس