173او براى دفاع از امام حسين عليه السلام ، تير در كمان مىنهد و قلب دشمنان را نشانه مىگيرد و تعدادى را به خاك سياه مىنشاند. تيرهاى او تمام مىشود. پس خدمت امام حسين عليه السلام مىآيد و اجازۀ ميدان مىخواهد.
امام نيز به او اجازه جنگ مىدهد. گوش كن اين صداى نافع است: «روى نيازم كجاست، سوى حسين است و بس».
او مىرزمد و به جلو مىرود. همه مىترسند و از مقابلش فرار مىكنند. 1 عمرسعد، دستور مىدهد هيچ كس به تنهايى به جنگ ياران حسين نرود. آنها به جاى جنگ تن به تن، هر بار كه يكى از ياران امام حمله مىكند، دسته جمعى حمله كرده و او را محاصره مىكنند.
دشمنان دور نافع حلقه مىزنند و او را آماج تيرها قرار مىدهند و سنگ به سوى او پرتاب مىكنند. اما او مانند شير مىجنگد و حمله مىبرد. دشمن حريف او نمىشود. تيرى به بازوى راست او اصابت مىكند و استخوان بازويش مىشكند.
او شمشير را به دست چپ مىگيرد و شمشير مىزند و حمله مىكند. تير ديگرى به بازوى چپ او اصابت مىكند، او ديگر نمىتواند شمشير بزند.
اكنون دشمنان نزديكتر مىشوند. او نمىتواند از خود دفاع كند. دشمنان، نافع را اسير مىكنند و در حالى كه خون از بازوهايش مىچكد، او را نزد عمرسعد مىبرند.
عمرسعد تا نافع را مىبيند او را مىشناسد و مىگويد: «واى بر تو نافع، چرا بر خودت رحم نكردى؟ ببين با خودت چه كردهاى؟». 2نافع مردانه جواب مىدهد: «خدا مىداند كه من بر اراده و باور خود هستم و پشيمان نيستم و در نبرد با شما نيز، كوتاهى نكردم. شما هم خوب مىدانيد كه اگر بازوان من سالم بود، هرگز نمىتوانستيد اسيرم كنيد. دريغا كه دستى براى شمشير زدن نمانده است». 3همه مىفهمند اگر چه نافع بازوان خود را از دست داده، امّا هرگز دست از آرمان خويش بر نداشته است. او هنوز در اوج مردانگى و دفاع از امام خويش ايستاده است.
شمر فرياد مىزند: «او را به قتل برسان». عمرسعد مىگويد: «تو خود او را آوردهاى،