168امام به حُرّ اجازه مىدهد و او بر اسب رشيدش سوار مىشود و به ميدان مىآيد. انبوه سپاه برايش حقير و ناچيز جلوه مىكند. اكنون او «رَجَز» مىخواند.
همانطور كه مىدانى «رجز» شعر حماسى است كه در ميدان رزم خوانده مىشود.
گوش كن! «من حُرّ هستم كه زبانزد مهماننوازىام، من پاسدار بهترين مرد سرزمين مكّهام». 1غبار از زمين برمىخيزد. حُرّ به قلب لشكر مىزند، اما اسب او زخمى شده است. سپاه كوفه مىترسد و عقبنشينى مىكند.
عمرسعد كه كينۀ زيادى از حُرّ به دل گرفته است، دستور مىدهد تا او را تير باران كنند.
تيرها پشت سر هم مىآيند. فرياد حُرّ بلند است: «بدانيد كه من مرد ميدان هستم و از حسين پاسدارى مىكنم». 2او مىجنگد و چهل تن از سپاه دشمن را به خاك سياه مىنشاند. اما سرانجام دشمن او را محاصره مىكند. تيرها و نيزهها حملهور مىشوند. نيزهاى سينۀ حُرّ را مىشكافد و او روى زمين مىافتد.
ياران امام به نزد حُرّ مىروند و او را به سوى خيمهها مىآورند. امام نيز به استقبال آمده و در كنار حُرّ به روى زمين مىنشيند و سر او را به سينه گرفته و با دستهاى خود، خاك و خون را از چهرۀ او پاك مىكند.
حُرّ آخرين نگاه خود را به آقاى خود مىكند. لحظۀ پرواز فرا رسيده است، او به صورت امام لبخند مىزند، به راستى، چه سعادتى از اين بالاتر كه او روى سينۀ مولاى خويش جان مىدهد.
گوش كن، امام با حُرّ سخن مىگويد: «به راستى كه تو حُرّ هستى، همانگونه كه مادرت تو را حُرّ نام نهاد».
و حتماً مىدانى كه «حُرّ» به معناى «آزادمرد» است. آرى! حُرّ همان آزادمردى است كه در هنگامۀ غربت به يارى امام زمان خويش آمد و جان خود را فداى حق و حقيقت نمود و با