160آرى! امام براى اتمام حجت با مردم كوفه، به برخى از ياران خود اجازه مىدهد تا با كوفيان سخن بگويند. امّا هيچ سخنى در دل آنها اثر نمىكند.
اكنون خود امام مقابل آنها مىرود و مىفرمايد: «شما مردم، سخن حق را قبول نمىكنيد.
زيرا شكمهاى شما از مال حرام پر شده است».
آرى! مال حرام، رمز سياهى دلهاى اين مردم است.
عمرسعد به سربازان دستور مىدهد كه همهمه كنند تا صداى امام به گوش كسى نرسد. او مىترسد كه سخن امام در دل اين سپاه اثر كند. براى همين، صداى طبلها بلند مىشود و همۀ سربازان فرياد مىزنند.
آرى! صداى امام ديگر به جايى نمىرسد. كوفيان نمىخواهند سخن حق را بشنوند و براى همين، راهى براى اصلاح خود باقى نمىگذارند.
امام دست به دعا برمىدارد و با خداى خود چنين مىگويد: «بار خدايا! باران رحمتت را از اين مردم دريغ كن و انتقام من و يارانم را از اين مردم بگير كه اينان به ما دروغ گفتند و ما را تنها گذاشتند». 1سى و سه هزار سرباز، براى شروع جنگ لحظه شمارى مىكنند. آنها به فكر جايزههايى هستند كه ابنزياد به آنها وعده داده بود.
سكّههاى طلا، چشم آنها را كور كرده است. كسى كه عاشق دنيا شده، ديگر سخن حق در او اثر نمىكند.
سخنان نورانى امام حسين عليه السلام در قلب برادرم اثر نكرد. آيا ممكن است كه او سخن مراقبول كند؟
عَمْرو بن قَرَظَه با خود اين چنين مىگويد و تصميم مىگيرد كه براى آخرين بار برادر خود، على را ببيند. او در مقابل سپاه كوفه مىايستد و برادرش على را صدا مىزند. على، خيال