150- سلام، اى دختر على! سلام اى يادگار فاطمه! نگاه كن، شمشيرهايمان در دستانمان است. ما همگى قسم خوردهايم كه آنها را بر زمين نگذاريم و با دشمن شما مبارزه كنيم.
- اى جوانمردان! فردا از حريم دختران پيامبر دفاع كنيد.
همۀ ياران با شنيدن سخن حبيب اشك مىريزند. 1قلب زينب عليه السلام آرام شده و به وفادارى شما يقين كرده است. اكنون به سوى خيمههاى خود باز گرديد! ديگر چيزى تا اذان صبح نمانده است. كم كم شب عاشورا به پايان نزديك مىشود.
آنجا را نگاه كن! سياهىهايى را مىبينم كه به سوى خيمهها مىآيند. خدايا، آنها كيستند؟
- ما آمدهايم تا حسينى شويم. آيا امام ما را قبول مىكند؟ ما تاكنون در سپاه ظلمت بوديم و اكنون توبه كردهايم و مىخواهيم در سپاه روشنى قرار بگيريم. ما از سر شب تا حالا به خواب نرفتهايم. دنبال فرصت مناسبى بوديم تا بتوانيم خود را به شما برسانيم. زيرا عمرسعد نگهبانان زيادى را در ميان سپاه خود قرار داده است تا مبادا كسى به شما بپيوندد. 2- خوش آمديد!
امام با لبخند دلنشينى از آنها استقبال مىكند. 3خوشا به حالتان كه در آخرين لحظهها، به اردوگاه سعادت پيوستيد. اين توبهكنندگان در ساعتهاى پايانى شب و قبل از آنكه هوا كاملاً روشن شود به اردوگاه امام مىپيوندند. هر كدام از آنها كه مىآيند، قلب زينب عليها السلام را شاد مىكنند.
بعضى از آنها نيز، از كسانى هستند كه براى گرفتن جايزه به جنگ آمده بودند، امّا يكباره دلشان منقلب شد و حسينى شدند.
و به راستى كه هيچ چيز، بهتر از عاقبت به خيرى نيست.
اين شيشه سبز چيست كه در دست آن فرشته است؟
براى چه او به زمين آمده است؟ او آمده تا خون سرخ حسين عليه السلام را در اين شيشه سبز قرار