149سست مىشود و روى زمين مىافتد.
ناگهان صداى گريهاش سكوت شب را مىشكند.
- چرا گريه مىكنى. فرصت را غنيمت بشمار و جان خود را نجات بده.
- اى فرزند پيامبر! به رفتنم مىخوانى؟ من كجا بروم؟ تا جانم را فدايت نكنم، هرگز از تو جدا نخواهم شد. شهادت در راه تو افتخارى است بزرگ.
امام دست بر سر نافع مىكشد و او را از زمين بلند مىكند و با هم به سوى خيمهها مىروند. آنها به خيمۀ زينب عليها السلام مىرسند. امام وارد خيمۀ خواهر مىشود و نافع كنار خيمه منتظر امام مىماند.
صدايى به گوش نافع مىرسد كه دلش را به درد مىآورد. اين زينب عليها السلام است كه با برادر سخن مىگويد: «برادر! نكند فردا، يارانت تو را تنها بگذارند؟».
نافع، تاب نمىآورد و اشك در چشمهاى او حلقه مىزند. عجب! عمّۀ سادات در اضطراب است.
چنين شتابان كجا مىروى؟ صبر كن من هم مىخواهم با تو بيايم. آنجا، خيمۀ حبيب بن مظاهر، بزرگ اين قوم است.
نافع وارد خيمه مىشود. حبيب در گوشۀ خيمه مشغول خواندن قرآن است. نافع، سلام مىكند و مىگويد: «اى حبيب! برخيز! دختر على نگران فرداست؟ برخيز بايد به او آرامش و اعتماد بدهيم، برخيز حبيب!».
حبيب از جا برمىخيزد و با شتاب به خيمۀ دوستانش مىرود. همه را خبر مىدهد و از آنها مىخواهد تا شمشيرهاى خود را بردارند و بيايند.
مىخواهى چه كنى اى حبيب؟
همه در صفهاى منظم دور حبيب جمع شدهاند. به سوى خيمۀ زينب عليها السلام مىرويم.
ايشان و همۀ زنانى كه در خيمهها بودند، متوجّه مىشوند كه خبرى شده است. آنها سراسيمه از خيمهها بيرون مىآيند. ياران حسين عليه السلام به صف ايستادهاند: