148اگر چه در عمق اين لحظات شاد اما كوتاه غصۀ تنهايى حسين عليه السلام و تشنگى فرزندانش موج مىزند. 1
نافِع بن هلال از خيمه بيرون مىآيد، او مىخواهد قدرى قدم بزند.
ناگهان در دل شب، سايهاى به چشمش مىآيد. خدايا، او كيست؟ نكند دشمن است و قصد شومى دارد. نافع شمشير مىكشد و آهسته آهسته نزديك مىشود. چه مىبينم؟ در زير نور ماه، چقدر آشنا به چشم مىآيد:
- كيستى اى مرد و چه مىكنى؟
- نافع، من هستم، حسين!
- مولاى من، فدايت شوم. در دل اين تاريكى كجا مىرويد. نكند دشمن به شما آسيبى برساند.
- آمدهام تا ميدان نبرد را بررسى كنم و ببينم كه فردا دشمن از كجا حمله خواهد كرد.
آرى! امام حسين عليه السلام مىخواهد براى فردا برنامهريزى كند و نيروهاى خود را آرايش نظامى بدهد. بايد از ميدان رزم باخبر باشد. نافع همراه امام مىرود و كارِ شناسايى ميدان رزم، انجام مىشود. اكنون وقت آن است كه به سوى خيمهها بازگردند.
امام حسين عليه السلام دست نافع را مىگيرد و به او مىفرمايد:
- فردا روزى است كه همۀ ياران من كشته خواهند شد.
- راست مىگويى. فردا وعدۀ خدا فرا مىرسد.
- اكنون شب است و تاريكى و جز من و تو هيچ كس اينجا نيست. آنجا را نگاه كن! نقطۀ كور ميدان است، هر كس از اينجا برود هيچ كس او را نمىبيند؛ اينك بيا و جان خود را نجات بده، من بيعت خود را از تو برداشتم، برو.
عرق سردى بر پيشانى نافع مىنشيند و اندوهى غريب به دلش چنگ مىزند. پاهايش