143نگاه كن! همه، گريه مىكنند. اى حسين! چقدر آقا و بزرگوارى!
چرا مىخواهى تنها شوى؟ چرا مىخواهى جان ما را نجات دهى؟
آتشى در جانها افتاده است. اشك است و گريههاى بىتاب و شانههاى لرزان! كجا برويم؟ چگونه كربلا را رها كنيم؟
وقتى حسين اينجاست، بهشت اينجاست، ما كجا برويم؟!
فضاى خيمه پر از گريه است. اشك به هيچ كس امان نمىدهد و بوى عطر وفادارى همه را مدهوش كرده است.
عبّاس برمىخيزد. صدايش مىلرزد و گويى خيلى گريه كرده است. او مىگويد: «خدا آن روز را نياورد كه ما زنده باشيم و تو در ميان ما نباشى». 1ديگر بار گريه به عبّاس فرصت نمىدهد. با گريۀ عبّاس، صداى گريۀ همه بلند مىشود. 2 امام نيز، آرام آرام گريه مىكند و در حق برادر دعا مىكند. سخنان عبّاس به دل همه آتش غيرت زد.
فرزندان عقيل از جا برخاستند و گفتند: «پناه به خدا مىبريم، از اينكه تو را تنها گذاريم». 3مسلم بن عَوْسجه نيز، مىايستد و با اعتقادى راسخ مىگويد: «به خدا قسم، اگر هفتاد بار زنده شوم و در راه تو كشته شوم و دشمنانت بدن مرا بسوزانند، هرگز از تو جدا نمىشوم و در راه تو جان خويش را فدا مىكنم. امّا چه كنم كه يك جان بيشتر ندارم». 4زُهير از انتهاى مجلس با صداى لرزان فرياد مىزند: «به خدا دوست داشتم در راه تو كشته شوم و ديگر بار زنده شوم و بار ديگر كشته شوم و هزار بار بلاگردانِ وجود تو باشم». 5هر كدام به زبانى خاص، وفادارى خود را اعلام مىكنند، اما سخن همۀ آنها يكى است: به