142نگاه زينب عليها السلام به نگاه امام دوخته شده و در اين فكر است كه چگونه خواهد توانست خواستۀ برادر را عملى سازد.
اى زينب! برخيز، تو در آغاز راه هستى. تو بايد پيام برادر را به تمام دنيا برسانى. همسفر تو در اين سفر، صبر است و تاريخ فرياد مىزند كه خدا به تو صبرى زيبا داده است.
خبرى در خيمهها مىپيچد. همه با عجله سجّادههاى نماز خود را جمع مىكنند و به سوى خيمۀ خورشيد مىشتابند. امام ياران خود را طلبيده است.
همسفر خوبم! بيا من و تو هم به خيمۀ امام برويم تا ببينيم چه خبر شده است و چرا امام نيمۀ شب همۀ ياران خود را فرا خوانده است؟
چه خيمۀ باصفايى! بوى بهشت به مشام جان مىرسد. ديدار شمع و پروانههاست! همه به امام نگاه مىكنند و در اين فكراند كه امام چه دستورى دارد تا با جان پذيرا شوند. آيا خطرى اردوگاه حق را تهديد مىكند؟
امام از جاى خود برمىخيزد. نگاهى به ياران خود كرده و مىفرمايد: «من خداى مهربان را ستايش مىكنم و در همۀ شادىها و غمها او را شكر مىگويم. خدايا! تو را شكر مىكنم كه به ما فهم و بصيرت بخشيدى و ما را از اهل ايمان قرار دادى». 1امام براى لحظهاى سكوت مىكند. همه منتظرند تا امام سخن خود را ادامه دهد: «ياران خوبم! من يارانى به خوبى و وفادارى شما نمىشناسم. بدانيد كه ما فقط امشب را مهلت داريم و فردا روز جنگ است. من به همۀ شما اجازه مىدهم تا از اين صحرا برويد. من بيعت خود را از شما برداشتم، برويد، هيچ چيز مانع رفتن شما نيست. اينك شب است و تاريكى! اين پردۀ سياه شب را غنيمت بشماريد و از اينجا برويد و مرا تنها گذاريد». 2با پايان يافتن سخن امام غوغايى به پا مىشود. هيچ كس گمان نمىكرد كه امام بخواهد اين سخنان را به ياران خود بگويد.