141اين زمزمه حزين براى زينب عليها السلام تازگى دارد، اگر چه خيلى هم آشناست.
خداى من اين صداى كيست كه چنين غريبانه شعر مىخواند؟ آرى! اين صداى برادرم حسين عليه السلام است: يا دَهْرُ افٍّ لَكَ مِنْ خَليلٍ كَم لَكَ بِالإشراقِ والأصيلِ
اى روزگار، اف بر تو باد كه تو ميان دوستان جدايى مىافكنى. به راستى كه سرانجام همۀ انسانها مرگ است. 1واى بر من! سخن برادرم بوى رفتن مىدهد. صداى ناله و گريۀ زينب عليها السلام بلند مىشود. او تاب شنيدن اين سخن را ندارد. پس با شتاب به سوى برادر مىآيد:
- كاش اين ساعت را نمىديدم. بعد از مرگ مادر و پدر و برادرم حسن عليه السلام ، دلم به تو مأنوس بود، اى حسين! 2- خواهرم! صبر داشته باش. ما بايد در راه خدا صبر كنيم و اكنون نيز، چارۀ ديگرى نداريم.
- برادر! يعنى بايد خود را براى ديدن داغ تو آماده كنم. اما قلب من طاقت ندارد.
و زينب عليها السلام بىهوش بر زمين مىافتد و صداى شيون و نالۀ زنان بلند مىشود. 3امام خواهر را در آغوش مىگيرد. زينب آرام آرام چشمان خود را باز مىكند و گرمى دست مهربان برادر را احساس مىكند.
امام عليه السلام با خواهر سخن مىگويد: «خواهرم! سرانجام همه مرگ است. مگر رسول خدا صلى الله عليه و آله از من بهتر نبود، ديدى كه چگونه اين دنيا را وداع گفت. پدر و مادر و برادرم حسن، همه رفتند. مرگ سرنوشت همۀ انسانهاست. خواهرم ما بايد در راه خدا صبر داشته باشيم».
زينب عليها السلام آرام شده است و اكنون به سخنان برادر گوش مىدهد: «خواهرم! تو را سوگند مىدهم كه در مصيبت من بىتابى نكنى و صورت نخراشى». 4