129فرماندۀ كل سپاه معيّن شد، به دنبال ضربه زدن به عمرسعد بود و سرانجام هم موفق شد.
اكنون او فرمان قتل عمرسعد را نيز در دست دارد و او منتظر است كه عمرسعد فقط اندكى در جنگ با امام حسين عليه السلام معطّل كند، آن وقت با يك ضربۀ شمشير گردن او را بزند و خودش فرماندهى سپاه را به عهده بگيرد.
آرى! شمر هم به عشق به دست آوردن فرماندهى كلّ سپاه، ابنزياد را از اجراى نقشۀ صلح عمرسعد منصرف كرد. البته فكر جايزههاى بزرگ يزيد هم در اين ميان بىتأثير نبود.
شمر مىخواست به عنوان سردار بزرگ در پيروزى كربلا معروف شود و با اين عنوان نزد يزيد مقام پيدا كند.
اكنون شمر با چهارهزار سرباز به سوى كربلا به پيش مىتازد. 1
عصر روز تاسوعاست. هواى بسيار گرم اين بيابان همه را به ستوه آورده است.
عمرسعد با عدّهاى از ياران خود به سوى فرات حركت مىكند. او مىخواهد در آب فرات آب تنى كند.
به به، چه آب خنك و با صفايى! صداى خنده و قهقهه بلند است.
واى بر تو! آب را بر كودكان حسين بستهاى و خودت در آن لذت مىبرى.
در اين هنگام سوارى از راه مىرسد. گويى از راهى دور آمده است.
- من بايد همين حالا عمرسعد را ببينم.
- فرمانده آبتنى مىكند، بايد صبر كنى.
- من از كوفه مىآيم و خبر مهمّى براى او دارم.
به عمرسعد خبر مىدهند و او اجازه مىدهد تا آن مرد نزدش برود.
عمرسعد او را شناخت زيرا پول زيادى به او داده است تا خبرهاى مهم اردوگاه ابنزياد را براى او بياورد.