128- آفرين! من هم با تو موافقم. اكنون كه حسين در دام ما گرفتار شده است نبايد رهايش كنيم.
- اى امير! آيا اجازه مىدهى تا مطلبى را به شما بگويم كه هيچ كس از آن خبرى ندارد؟
- چه مطلبى؟
- خبرى از صحراى كربلا.
- اى شمر! خبرت را زود بگو.
- من تعدادى جاسوس را به كربلا فرستادهام. آنها به من خبر دادهاند كه عمرسعد شبها با حسين ارتباط دارد و آنها با يكديگر سخن مىگويند. 1ابنزياد از شنيدن اين خبر آشفته مىشود و مىفهمد كه چرا عمرسعد اين قدر معطّل كرده و دستور آغاز جنگ را نداده است.
ابنزياد رو به شمر مىكند و مىگويد: «اى شمر! ما بايد هر چه سريعتر جنگ با حسين را آغاز كنيم. تو به كربلا برو و نامۀ مرا به عمرسعد برسان. اگر ديدى كه او از جنگ با حسين شانه خالى مىكند بىدرنگ گردن او را بزن و خودت فرماندهى نيروها را به عهده بگير و جنگ را آغاز كن». 2ابنزياد دستور مىدهد نامۀ مأموريّت شمر نوشته شود. شمر به عنوان جانشين عمرسعد به سوى كربلا مىرود.
مايلى نامۀ ابنزياد به عمرسعد را برايت بخوانم: «اى عمرسعد، من تو را به كربلا نفرستادم تا از حسين دفاع كنى و اينقدر وقت را تلف كنى. بدون درنگ از حسين بخواه تا با يزيد بيعت كند و اگر قبول نكرد جنگ را شروع كن و حسين را به قتل برسان. فراموش نكن كه تو بايد بدن حسين را بعد از كشته شدنش، زير سمّ اسبها قرار بدهى زيرا او ستمكارى بيش نيست!!». 3شمر يكى از فرماندهان عالىمقام ابنزياد بود و انتظار داشت كه ابنزياد او را به عنوان فرماندۀ كلّ سپاه كوفه انتخاب كند. به همين دليل، از روز سوم محرّم كه عمرسعد به عنوان