119- كيستى اى جوانمرد و در اين بيابان چه مىكنى؟ چه قدر شبيه حضرت مسيح عليه السلام هستى!
- من حسينام، فرزند آخرين پيامبر خدا. به كربلا مىروم. وقتى فرزندت رسيد؛ سلام مرا به او برسان و بگو كه فرزند پيامبرِ آخرالزّمان، تو را به يارى طلبيده است.
و بعد از لحظاتى كاروان به سوى اين سرزمين حركت كرد. ساعتى بعد پسر و عروسم آمدند. چشمۀ زلال آب چشم آنها را خيره كرده بود و گفت:
- اينجا چه خبر بوده است مادر؟
- حسين فرزند آخرين پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اينجا بود و تو را به يارى فرا خواند و رفت.
فرزندم در فكر فرو رفت. اين حسين عليه السلام كيست كه چون حضرت عيسى عليه السلام معجزه مىكند؟ بايد پيش او بروم. پسرم تصميم خود را گرفت تا به سوى حسين عليه السلام برود. او مىخواست به سوى همۀ خوبىها پرواز كند.
دل من هم حسينى شده بود و مىخواستم همسفر او باشم. براى همين به او گفتم «پسرم! حق مادرى را ادا نكردهاى اگر مرا هم به كربلا نبرى».
فرزندم به من نگاهى كرد و چيزى نگفت.
آنگاه همسرش جلو آمد و به او گفت: «همسر عزيزم! مرا تنها مىگذارى و مىروى.
من نيز مىخواهم با تو بيايم». وهب جواب داد: «اين راه خون است و كشته شدن.
مگر خبر ندارى همه دارند براى كشتن حسين عليه السلام به كربلا مىروند. امّا همسر وهب اصرار كرد كه من هم مىخواهم همراه تو بيايم.
و اين چنين بود كه ما هر سه با هم حركت كرديم تا حسين عليه السلام را ببينيم. 1من با شنيدن اين حكايت به اين خانواده آفرين مىگويم وتصميم مىگيرم تا در دل تاريكى شب، آنها را همراهى مىكنم.
گويا امام حسين عليه السلام مىداند كه سه مهمان عزيز دارد. پيش از اينكه آنها به كربلا برسند خودش از خيمه بيرون آمده است. زينب عليها السلام هم به استقبال ميهمانان مىآيد. اكنون وهب در