111
بسته شدن آب
روز سه شنبه، هفتم محرّم است و آفتاب داغ كربلا بيداد مىكند.
اسب سوارى از راه كوفه مىآيد و نزد عمرسعد مىرود. او با خود نامهاى دارد. عمرسعد نامه را مىگيرد و آن را مىخواند: «اى عمرسعد! بين حسين و آب فرات جدايى بينداز و اجازه نده تا او از آب فرات قطرهاى بنوشد. من مىخواهم حسين با لب تشنه جان بدهد». 1عمرسعد بىدرنگ يكى از فرماندهان خود به نام عَمْرو بن حَجّاج را مأمور مىكند كه به همراه هفتصد نفر كنار فرات مستقر شوند تا از دسترسى امام حسين عليه السلام و يارانش به آب ممانعت كنند. 2از امروز بايد خود را براى شنيدن صداى گريۀ كودكانى كه از تشنگى بىتابى مىكنند، آماده كنى.
صحراى كربلا سراسر گرما و سوز و عطش است. آرى! اين عطش است كه در صحرا طلوع مىكند و جان كودكان را مىسوزاند. من و تو چه كارى مىتوانيم براى تشنگى بچههاى امام حسين عليه السلام انجام بدهيم؟
من ديگر نمىتوانم طاقت بياورم. رو به سوى لشكر كوفه مىكنم. مىروم تا با عمرسعد سخن بگويم، شايد دل او به رحم بيايد.
اى عمرسعد! تو با امام حسين عليه السلام جنگ دارى، پس اين كودكان چه گناهى كردهاند؟ او