153از اين آواز قريش دانستند كه آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - به جانب مدينه توجه فرموده. چون بر مدينه مُشرّف شدند، ابو بُريده اسلمى با هفتاد كس از قوم خود به ايشان آمد. رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - پرسيدند كه چه كسى؟ گفت:
بريده، ايشان به ابوبكر التفات نموده گفتند كه «بَرَد امْرُنا و صَلَحَ» يعنى كار ما خوش شد و صلاح يافت. بعد از آن بُريده پرسيدند كه از كدام قبيله و قومى گفت: از اسلم. باز به ابوبكر گفتند كه سلامت يافتيم بعد از آن باز پرسيدند كه از كدام جماعتى گفت: از بنىسهم. به بريده گفتند سهم يعنى نصيب و حصّۀ تو بيرون شد پس بريده - رضىاللّٰه عنه - به رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - گفت كه يا رسول اللّٰه به مدينه بايد كه بى علم 1 نه درآيى و در حال دستار خود را گشاد و بر سر نيزه بسته پيش پيش رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - درآمد و گفت يا رسول اللّٰه به خانۀ كه خواهيم نزول نمود. ايشان فرمودند كه ناقۀ من مأمور است يعنى - واللّٰه اعلم - به هر كجا كه مأمور شده آنجا خواهد نزول نمود.
گفتهاند كه زبير بن العوام با جماعتى كه به تجارت به شام رفته بود در راه با ايشان ملاقات نمود به رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - و ابوبكر جامههاى سفيد پوشانيد، چنان كه در صحيح آمده و قولى آنكه طلحه بود - واللّٰه اعلم. چون مسلمانان خبر بيرون شدن آن حضرت را - صلىاللّٰه عليه وآله وسلم - از مكّه شنيدند هر صباح از مدينه به جانب حرّه مىبرآمدند و انتظار مىكشيدند تا آن زمان 2 كه حرارت آفتاب ايشان را [50 - آ] به خانههاى خود باز مىگردانيد.
روزى بعد از آنكه به جانب خانهها بازگشته بودند يهوديى براى حاجتى بر بالاى بلندى برآمده در آن جانب نظر 3 مىكرد، ناگاه رسول را - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - با اصحاب ايشان به جامههاى سفيد ديد، بىاختيار به آواز بلند فرياد برآورد يا «بنىقيله»! يعنى. انصار! جدّ شما كه انتظار آن مىكشيديد آمد. يعنى حظّ شما رسيد، پس مسلمانان دست به سلاح خود برده متوجّه استقبال آن حضرت شدند و در پشت حرّه ملاقات نمودند،