146خواهيد كه درآييد، مُصعب و ابن اممكتوم گفتند كه غسل كن و پاك شو و جامۀ پاك بپوش بعد از آن گواهى حق بده و بعد از آن نماز بگزار. پس اسيد فرمودۀ ايشان را به جاى آورد و بعد از آن گفت كه در پس من مردى است كه اگر او تبعيت شما بكند هيچ كس از قوم او نخواهد تخلف كرد از او، و من او را زود به شما مىفرستم چون به سوى سعد بن معاذ برگشت ديد كه او و قوم او در مجتمع 1 خود نشستهاند چون سعد در روى اسيد نظر كرد، سوگند خورد كه اسيد مىآيد اما آن روى كه به آن رفته بود تغيير كرده و ديگر شده. چون اسيد رسيد، سعد گفت كه چه كردى. اسيد گفت: به آن دو مرد سخن كردم واللّٰه كه چيزى بدى در ايشان نديدم و ايشان را نهى كردم، گفتند هر چه تو را خوش مىآيد چنان سازيم و در اين اثنا اسيد به سعد گفت كه شنيدم كه بنى حارثه بيرون آمدهاند كه اسعد بن زراره را بكشند بنابر آنكه به قتل او كه پسر خالۀ توست بر تو تحقير كنند. سعد چون اين سخن را شنيد از روى غضب به سوى ايشان مُبادرت [46 - آ] نمود چون مُصعب و ابن مكتوم را فارغالبال و مطمئن القلب ديد دانست كه اسيد چه خواسته. پس بر سر ايشان ايستاد و دشنام چند داد و گفت اى ابوامامه اگر ميان من و تو قرابت نمىبود مىديدى آيا چيزى را كه ما مكروه مىداريم به دار ما مىآرى و در اين زمان اسعد به مصعب گفت كه واللّٰه كه آمد سيّد جماعتى كه در پس اويند، اگر او به تو تبعيت كند هيچ كس تخلف نمىكند پس مصعب 2 گفت: آيا نمىنشينى تا استماع كنى اگر راضى شوى چيزى را و رغبت نمايى در وى قبول كن و اگر مكروه دارى چيزى را ما آن چيز را از تو دور كنيم. سعد گفت: انصاف دادى. پس مصعب عرض اسلام كرد و بر وى قرآن خواند و گفتند كه واللّٰه كه پيش از آنكه سخن كند در روى او اشراق و بهجت اسلام را مشاهده نموديم، سعد گفت چه مىكنيد هر گاه كه ارادۀ اسلام كنيد چنان كه در قصۀ اسيد مذكور شد تقرير نمودند و سعد به جاى آورد و بعد از آن سعد و اسيد قصد مجتمع قوم خود كردند. چون قوم سعد را ديدند سوگند خوردند كه سعد به روى ديگر است نه آن رويى است كه به آن رفته بود. چون سعد به