80نفود شد.
شش ساعت كه راه آمديم منزل كرديم، علف و هيزم كم داشت، شب را فرستادم امير آمد، با او قرار گذاشتم كه از راه سلطانى برود، گفت فردا كه منزل رفتم قرارش را مىگذاريم.
يك شنبه يازدهم سر آفتاب سوار شديم، قريب به پنج فرسخ آمديم همه جا ماهور، كم علف و كم بوته، تا اينكه سر يك ماهورى منزل كرديم، گفتند يك فرسخى شترها و مشكها را بردند، آب بسيار خوب آوردند، اين آب را كه ديديم، هر چه آب از پيش داشتيم دور ريختيم.
جادّه سلطانى
يك ساعت به غروب مانده، فرستادم ميرزا نصراللّٰه را آوردند، با او گفت و شنود كردم، او گفت: كار از اين بهتر نمىشود. چند نفر ديگر هم از قِبَل ميرزا هادى و اسماعيل خان، ملايعقوب را آوردند همه بناى التماس را گذاشتند كه كارى مىشد كه از راه سلطانى كه راه زبيده است برويم، آنچه هم بخواهد مىدهيم و دو سه روز هست كه اسم پول قهوه امير را مىزنند، اين پول مستمرى است كه همه ساله گرفتهاند. اين [پول را] پيش به بدى و زجر گرفته، هم ما به خوشى مىدهيم به اسم اينكه ما را از جاده سلطانى ببرد، از براى امير هم اسم دارد بلكه هم به زيارت اربعين برسيم.
حضرات را گفتم، شما برويد من با امير گفت و شنود بكنم، انشاءاللّٰه درست مىشود. شما حضرات سرنشينها حرف بزنيد ببينم آنها چه مىگويند.
عصبانيت شاهزاده
من آدمى هم فرستادم پيش رضا قلىخان برادر سپه دار، كه شما هم از قول من به شاهزاده خانم (زن مرحوم محمد حسين ميرزا بود، حالا زن او شده قريب به هفتاد سال دارد) عرض نمائيد كه در سن و غيره بزرگتريد.
اين حكايت سن را كه شنيد، خانم كج خلق شده پيغام كرده بود، شما كارها(ى) ديگر را درست بكنيد من مىتوانم امر خودم را درست بكنم. گفتم به جهنم! فرستادم پيش