78بيست و چهار امپريال كه زياد گرفتهاى بده، آن وقت از شراكت خودت را خلع بكن، اين را كه من گفتم باقر جرأت پيدا كرد و گفت: پدر سوخته آن وقت كه شبها كُنْجه 1 در مكه مىروى و روزها هندوانه برى مىكردى، مهمانى مىكردى، روزى يك تومان كباب [با] نان مىخوردى، مال مردم را تلف مىكردى، من خوب بودم حالا [از] شراكت من بدت مىآيد؟ آن يكى درآمد [گفت]، پدر سوخته تو در مكه شبى پنج تومان شراب مىخوردى و... بازى مىكردى، چرا فكر اين روزها را نمىكردى؟ بنا كردند با هم اين طور گفتن. من به امير گفتم آدمى از شما بايد برود به چادر باقر كاشى، آنچه دارد سياهه بكنند، هر چه دارند به زمين بگذارند با شترها، تا رسيدن به نجف آنجا بفروشند، آنچه عمل آمد به عرب و حاجىها داده شود والا اينهايى هم كه دارد تا سه روز ديگر تلف خواهند كرد، رفتند آدم امير و يك آدم بنده، [و] آن ميرزاى سواد كوهى، آنچه بود سياهه كردند. بردند به چادر مازندرانىها، حجت نوشته، اسباب را از قرار سياهۀ حجّت، نوشته داديم به دست مازندرانىها، چند فقره كار مشكل، آنجا آن شب تمام شد.
ساعت چهار شام آوردند شام خورده شد، قهوه خوردند رفتند خانه هاشان. امسال از مرحمت پادشاه روحنا فداه، بى فرمان، قوشچى باشى شده بودم، از مثل عوام تمام عرب ولايتى و حمله دارها، از دست اين پيره گرگ زامل رضايت نداشتند.
حركت از جبل
دوشنبه پنجم، 2 يك ساعت از روز رفته از جبل راه افتاديم، درست سمت شمال از همان راه كه رفتن طرف مكه رفتم، سه فرسخ كه آمديم، صحراى بى آبى منزل كرديم، آن شب محمد همراه نبود، اين فرسخها را كه بنده مىنويسم از روى ساعت مىنويسم، ساعتى يك فرسخ حساب مىكنم والّا آن عربها چندان فرسخ را نمىدانند.
چهارشنبه هفتم 3 صفر، سر آفتاب راه افتاده، ميان شمال شرق، زمينها مثل دامنه،