67بيرون آمديم به يك صحرا رسيديم، درههايى و از همه سمتِ جاده علفِ زياد، از مدينه كه بيرون آمديم همه روزه به سمت مشرق و شمال، باد بسيار خنك مىآمد و شب هم بسيار خوب بود، دو فرسخ ديگر كه آمديم ميان همان صحرا دو ساعت و نيم به غروب مانده منزل كرديم،
پنج شنبه، نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، همه جا راه صاف، مثل سياه پرده و اطراف كوه كوچك سياه رنگ، مثل خورده كوههاى پهلوى زندان خوان. سه فرسخ ديگر كه آمديم افتاديم به يك درهاى، دو طرف كوه كوچك، درختهاى خار مغيلان، عولج زياد بزرگ، يك رودخانه خشكى و لكن يك ذرع و سه چارك كه مىكنديم آب خوش گوار بيرون مىآمد. به قدر هزار قدم بالا رفتم، چشمه آب بسيار خوب كه همه حاج از آنجا آب مىآوردند.
مسابقه تيراندازى
سه ساعت به غروب مانده آمديم منزل، محمد امير آمد منزل بنده، كه اينجا جاى تفنگ انداختن است، آن شرطى كه كردهايم اينجا جاش هست، تفنگ هاش را با غلامهاش آورده، اين بنده [گفتم] كتاب را دو روزى بود كه ننوشته بودم و حال مىنويسم، شما برويد نشانه بگذاريد تا دو تير تفنگ انداختيد، بنده هم مىآيم، او رفت قدرى از چادر بنده بالاتر، به قدر يك دست كاغذ داد بردند به سنگ زدند. به قدر يك صد قدم مىشود، دو، سه تيرى انداخت، بنده تفنگ گلوله زن را برداشتم با كيسه كمر، سه پايه مشك را روى هم گذاشته تفنگ را دياغ كردم، همان تيرى كه پر بود انداختم، از ميان نشان خورد. دوباره تفنگ را پر نمودم باز به همان تير [خورد] پشت هم چهار تير نشان را زدم، نشان زرّه زرّه شد.
تمام حاج و امير جمع شدهاند، البته قريب به پانصد نفر آدم جمع شده است،بنده خواستم ديگر تفنگ نيندازم، امير باز اصرار كرد دو تير ديگر باز زدم، آدمها با خودش مىانداختند از چپ و راست نمىزدند تفنگها، ديدم ميان مردم پر خجل شده است به او گفتم تفنگهاى شما بد است و خودت خوب مىاندازى، تفنگ خودم را باز پر نمودم دادم روى سه پايه گذاشت، نشانش دادم با قراول جفت بكن، انداخت، چهار انگشت بالا