58كجاست؟ و اين اردوى بزرگ چه كساناند؟ اينجاها كسى قادر به اين نبود كه اسم جناب امير عليه السلام و آمنه 1 را ببرد، بحمداللّٰه از مرحمت و التفات قبلۀ عالم در اين مكان و اين [همه] شامى، روضه خوانده مىشود، تسهيل است، شامى و كوفى را لعن مىكند بحق خدا، به آن حجرى كه بوسيدم، به پيغمبر آخر زمان، بناى بلند دعا كردن شد، بلند به قدر ده دقيقه، روضه خوان بالاى تخت ساكت بود و مردم از قلب و جان پادشاه را دعا مىكردند، بنده به روضه خوان گفتم، لعن شامى را بگذار جاى ديگر روضه بخوان، آنها هيچ نمىگويند ما بايد حيا كنيم!
روز دوشنبه سوّم محرم دو ساعت از روز رفته، حرف 2 محمد امير حاج بود با ريش سفيدهاى عرب حربى، تمام شد اخوه گرفتند سوار شديم. همه جا رو به مشرق و شمال مىآييم، تا قصبۀ كوچكى بود از او گذشتيم يك فرسخ... 3... و بچه سيزده چهارده ساله شان كه لخت و سر و پاى برهنه، بزرگها شان يك تكه پلاس ساتر داشتند تا بالاى زانو. چند دانه بز هم آوردند آب دادند. دو چوپان همراه بزها بود، لخت مادر زاد ميان آن آفتاب.
از آنجا سوار شديم دو طرف كوه و ميان درهاى صاف و درختهاى بسيار بزرگ، امروز درست سمت مشرق مىرويم، روزهاى ديگر سمت مشرق و شمال مىرفتيم، همه روز هم باد شمال بسيار خنك مىآمد، هوا بسيار خوب است، يك نفر زوار هم به حمداللّٰه ناخوش نيست، دو نفر هم حكيم همراه هست، لكن ناخوش نيست و بىكارند.
قلعۀ شيخ على
نيم ساعت به غروب مانده ميان دره منزل كرديم. جمعه سيم، نيم ساعت به آفتاب مانده راه افتاده، مثل دره ديروز، دو فرسخ دره بود، كوه تك تك، درخت بزرگ، بعد راه قدرى وسيع شد، كوه هايى كه به هم وصل بود، لنگه لنگه شد. يك ده بزرگ يك ميدان