56گرفتهاند و كشتهاند! نمىدانم راست يا دروغ، يك نفر را عقب 1 كردند، در صحرا گرفتند، بردند ميان چادرها، صدا آمد كه بكشيدش! يك ساعت ديگر، پشت چادر بنده بگير بگير در گرفت، چهار نفر هم چادر بودند، ساعتى يك دفعه هم آدم هاى امير جار مىزدند، متوجه باشيد، نخوابيد، امشب حرامى 2 بسيار است.
يكى از حاجىها پا شده بود از مشك آب بخورد، از رفقا يكى بيدار شد اين را ديد، صدا كرد كه حرامى را بگيريد! تمام چادرها ريختند، اين بيچاره را اينقدر رفقايش و همسايههايش زدند با چوب و سنگ و غيره، كه افتاد. وقتى كه چراغ آوردند ببينند كى است؟ ديدند رفيق خودشان را گرفته، اينقدر زدهاند قريب به مردن!! تا پنج شش روز موميايى و دوا و آش دادند تا حال آمد، تصور بكنيد در همچو جاى مخوفى كه تمام شب، هاى و هوى، بگيرند، بزنند و دايم تفنگ، آدمى گير بزاز، بقال، علاف، تاجر اصفهانى، كاسبى بيايد و تمام تا چنگ شب تاريك، اين بيچاره را چقدر خواهند زد و هى داد مىكرد كه به خدا من [از] رفيقهاى شما هستم، آنها مىگفتند بزنيد! در چادرها ديرك 3 و سياهه نماند به دست حضرات مىزدند!
سلخ ذىحجّه 4 اوّل آفتاب سوار شديم، يك فرسخ كه آمديم، رسيديم به دريا، كنارش مثل درياهاى مازندران، سمت مشرق تا سه فرسخ، دور كوه، مثل كوههاى جبل، سمت مغرب و جنوب گاهى نيم فرسخ، گاهى يك فرسخ از دريا به جاده.
سه ساعت به غروب مانده، از دريا به قدر يك فرسخ دور افتاديم، زمين درخت خار مغيلان دارد و بىآب، قريب به شش هفت جا، جزئى آبادى با ارضها[يى] 5 بىآب.
هرجايى بيست - سى تا درخت نخلهاى بسيار كوتاه، از جاده به قدر نيم فرسخ دور.