55و شب را هم ميرزا نصراللّٰه آنجا ماند، اگرچه بيشتر شبها پيش هم بوديم، آن وقت كه جمعيت زياد نشسته بود. چالايى 1 مىآمد بگذرد، بنده زاده زد، افتاد بالاى چادر عربهايى كه اهل آن مزرعه بودند، عربهاى امير و عربهاى حربى و سايرين جمع شدند، اين گوسفندهايى كه كشته بود براى فروش، چالاقايى آمد براى روده [آنها]، سه تا را پشت هم بندهزاده زد، عربها تعجب نمودند، امير تفنگ مرا گرفت، اصرار كه شما هم يك تفنگ بياندازيد، بنده هم زدم انداختم، نه آنقدر عربها تعجب داشتند كه بتوان عرض كرد، با خودم مىگفتم اگر ببينى قبلۀ عالم را، مىدهد [پرنده] مىپرانند و از عقب با گلوله مىزند كه رد نمىشود، آن وقت چقدر تعجب خواهيد كرد! كه هزار مثل من در اين كار حيران و انگشت به دندان است، كه خداوند از چشم بدش نگاه بدارد و به عمر و دولتش بيافزايد، هر اوقات كه اين كار را مىكند، اين بنده تا چند روز كيف دارم، مَرْدِكه! چالاقا 2 زدن كارى نيست!
عربهاى سماواتى
بعد از جناب «سيد ايونلج» 3 مشهور، با عربهاى سماواتى و عربهاى نجفى از اهل جبل، يك دفعه همراه جناب، قريب به پنجاه - شصت نفر آمدند. شيرينى آن چه بود صرف شده، نبات و چايى صرف شد، تا غروب آفتاب رفتند، تا ده پانزده روز، اين بنده از دولت سر مبارك، كمتر كسى به اين عزت به مكه رفته است.
ماجراى شگفت
چهار از شب رفته در حاجّ شامى بگو مگو شد، آدم رفت پرسيد، گفتند يك نفر [را]