237
اُنٰاسٍ مِنْ أهْلِ الشّامِ العُمي الْقُلُوبِ الصُّمُ الأَسْمٰاعِِ الكُمْهِ الأبْصٰارِ الَّذِينَ يَلْبِسُونَ الحَقَّ بِالبٰاطِلِ و يُطِيعُونَ الَْمخْلُوقَ فِي مَعْصِيَةِ الْخٰالِقِ وَ يُحتَلِبُونَ الدُّنْيٰا ودَرَّها بِالدَّين ويَشْتَرُونَ عٰاجِلَها بآجلِ الأبرارِ المتّقينَ...» 1
«اما بعد، مأمور اطلاعات من در مغرب برايم نوشت و مرا آگاه ساخت كه گروهى از مردم شام را به موسم حج گسيل داشتهاند، گروهى كوردل، ناشنوا و كورديده، كه حق را با باطل مشوب مىسازند و در طريق نافرمانى خدا از مخلوق اطاعت مىكنند، با دادن دين خود، شير از پستان دنيا مىدوشند و آخرت را كه در انتظار نيكان و پاكان است به متاع اين دنيا مىفروشند...»
دربارۀ ناآگاهى و جهل مردمِ شام و عراق، داستانهاى شگفتى در متون تاريخى و ادبى آمده است. 2 جاحظ مىگويد: شنيدم كه يكى از اين عوام حج مىگزارد، چون نام كعبه را براى او بردند گفت: چه كسى از اين خانه با من سخن خواهد گفت؟ و نيز گويد: دوستى براى من حكايت كرد كه مردى از اهل شام شنيد كه مردم بر محمد صلى الله عليه و آله صلوات مىفرستند. آن مرد پرسيد اين محمد كيست؟ آيا او خداى ما است؟! 3و نيز مسعودى، داستان آن مرد كوفى را آورده، كه به شام آمد و مرد شامى مهار شتر او را گرفت و گفت اين شتر نر (جمل) از آن من است.
اختلاف درگرفت، براى داورى نزد معاويه رفتند و بالاخره معلوم شد آن شتر ناقه (وماده) است و جمل نيست و به دنبال آن معاويه پول شتر را داد