84گفتار زشت عبدالله بن ابى بازگو و دروغ وى آشكار گرديد.
رسول خدا(ص) در عالم رؤيا ديد وارد كعبه شد، سر خود را تراشيد و كليد كعبه را گرفت، آنگاه همراه ديگران به عرفات رفت و وقوف فرمود. حضرت رؤياى خود را براى مسلمانان بازگو نمود و آن را به فال نيك گرفت و از اصحاب براى اداى عمره دعوت كرد. گويد: پيامبر با كاروان خود حركت كرد و در ذوالحُليفه احرام بست. بيشتر مسلمانان نيز با احرام او محرم شدند.
پيامبر(ص)، بُسْر بن سفيان را به مكه فرستاد تا اخبار و واكنش قريش را به اطلاع ايشان برساند. بُسْر بن سفيان خدمت آن حضرت بازگشت و گفت قريش از حركت شما آگاه شدهاند، با زن و بچه از مكه بيرون آمده و در ذىطُوى اردو زدهاند و با خدا عهد كردهاند كه هرگز نگذارند وارد مكه شوى. پيامبر(ص) فرمود: «كيست مرا از غير آن راهى كه قريش در آن هستند ببرد؟». مردى از قبيله اسْلَم داوطلب شد و پيامبر را از راه ناهموار و سنگلاخى در ميان درههاى سخت عبور داد تا به سرزمين هموارى رسيدند.
خالد بن وليد از اين امر آگاه شد بىدرنگ خود را بدان نقطه رساند و راه را بر مسلمانان بست و به اندازهاى بدانها نزديك شد كه وقتى رسول خدا(ص) خواست نماز بخواند به عَبّاد بن بِشر دستور داد تا با گروهى از مسلمانان مقابل خالد صف كشيدند. آنگاه نماز ظهر و عصر را به صورت نماز خوف خواند. سپس لشكر اسلام حركت كرد و روز بعد به سرزمين حُدَيبِيه كه در حدود چهار فرسخى غرب مكه قرار دارد